X
تبلیغات
رایتل
در انتظار یار

 

نوشته شده توسط : سرباز ولایت


      

 برای خواندن مقالات به ادامه مطلب مراجعه کنید

شناخت مختصرى از زندگانى امام هادى علیه السلام (1)

شناخت مختصرى از زندگانى امام هادى (علیه السلام)- قسمت اول
شناخت مختصرى از زندگانى امام هادى علیه السلام (1)

نویسنده:مهدى پیشوایى
«امام ابوالحسن على النقى الهادى» - علیه السلام - پیشواى دهم شیعیان، در نیمه ذیحجه سال 212 هجرى در اطراف مدینه در محلى به نام «صریا» به دنیا آمد(1). پدرش پیشواى نهم، امام جواد - علیه السلام - و مادرش بانوى گرامى «سمانه» است که کنیزى با فضیلت و تقوا بود (2).
مشهورترین القاب امام دهم، «نقى» و «هادى» است، و به آن حضرت «ابوالحسن الثالث» نیز مى‏گویند (3).
امام هادى - علیه السلام - در سال 220 هجرى پس از شهادت پدر گرامیش برمسند امامت نشست و در این هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار 33 سال و عمر شریفش 41 سال و چند ماه بود و در سال 254 در شهر سامرّأ به شهادت رسید.

خلفاى معاصر حضرت

امام هادى در مدت امامت خود با چند تن از خلفاى عباسى معاصر بود که به ترتیب زمان عبارتند از:
1 - معتصم، برادر مأمون (217 - 227) (4)
2 - واثق، پسر معتصم (227 - 232).
3 - متوکل، برادر واثق (232 - 248).
4 - منتصر، پسر متوکل (6 ماه).
5 - مستعین، پسر عموى منتصر (248 - 252).
6 - معتزّ، پسر دیگر متوکل (252 - 255).
امام هادى در زمان خلیفه اخیر مسموم گردید و به شهادت رسید و در خانه خود به خاک سپرده شد.

اوضاع سیاسى، اجتماعى عصر امام

این دوره از خلافت عباسى ویژگیهاى دارد که آن را از دیگر دوره‏ها جدا مى‏سازد ذیلاً به برخى از این ویژگیها اشاره مى‏کنیم:
1 - زوال هیبت و عظمت خلافت: خلافت، چه در دوره اموى و چه در دوره عباسى، براى خود هیبت و جلالى داشت، ولى در این دوره بر اثر تسلط ترکان و بردگان بر دستگاه خلافت، عظمت آن از بین رفت و خلافت همچون گویى به دست این عناصر افتاد که آن را به هر طرف مى‏خواستند پرتاب مى‏کردند، و خلیفه عملاً یک مقام تشریفاتى بود، ولى در عین حال هر موقع خطرى از جانب مخالفان احساس مى‏شد خلفا و اطرافیان و عموم کارمندان دستگاه خلافت، در سرکوبى آن خطر نظر واحدى داشتند.
2 - خوش گذرانى و هوسرانى درباریان: خلفاى عباسى در این دوره به خاطر خلأى که بر دستگاه خلافت حکومت مى‏کرد، به شب نشینى و خوش گذرانى و میگسارى مى‏پرداختند و دربار خلافت غرق در فساد و گناه بود. صفحات تاریخ اخبار شب نشینیهاى افسانه‏اى آنان را ضبط نموده است.
3 - گسترش ظلم و بیدادگرى و خودکامگى: ظلم و جور و نیز غارت بیت المال و صرف آن در عیاشیها و خوشگذرانیها جان مردم را به لب آورده بود.
4 - گسترش نهضتهاى علوى: در این مقطع از تاریخ، کوشش دولت عباسى بر این بود که با ایجاد نفرت در جلامعه نسبت به علویان، آنها را تارو مارو سازد. هر موقع کوچکترین شبحى از نهضت علویان مشاهده مى‏شود، برنامه سرکوبى بى رحمانه آنان آغاز مى‏گشت، و علت شدت عمل نیز این بود که دستگاه خلافت با تمام اختناق و کنترلى که برقرار ساخته بود، خود را متزلزل و ناپایدار مى‏دید و از این نوع نهضتها سخت بیمناک بود.
شیوه علویان در این مقطع زمانى این بود که از کسى نامى نبرند و مردم را به رهبرى «شخص برگزیده‏اى از آل محمد» دعوت کنند، زیرا سران نهضت مى‏دیدند که امامان معصوم آنان، در قلب پادگان نظامى «سامرّأ» تحت مراقبت و مواظبت مى‏باشند و دعوت به شخص معین مایه قطع رشته حیات او مى‏گردد. این نهضتها و انقلابها بازتاب گسترش ظلم و فشار بر جامعه اسلامى در آن عصر بود و نسبت مستقیمى با میزان فشار و اختناق داشت، به عنوان نمونه در دوران حکومت «منتصر» که تا حدى به خاندان نبوت و امامت علاقه‏مند بود و در زمان او کسى متعرض شیعیان و خاندان علوى نمى‏شد، قیامى صورت نگرفت.
تواریخ، تنها در فاصله سال 219 تا 270 قمرى، تعداد 18 قیام ضبط کرده‏اند. این قیامها نوعاً با شکست روبرو شده و توسط حکومت عباسى سرکوب مى‏گشتند.

علل شکست قیامها

علل شکست این نهضتها و قیامها را از یک سو باید در ضعف رهبرى و فرماندهى این نهضتها جستجو کرد و از طرف دیگر در طرفداران و یاران این رهبران: رهبران نهضتها نوعاً داراى برنامه صحیح و کاملى نبودند و نابسامانیهایى در کار آنها وجود داشت و از طرف دیگر قیام آنها صدر در صد رنگ اسلامى نداشت و از این جهت معمولاً مورد تأیید امامان زمان خود قرار نمى‏گرفتند.
البته گروهى از یاران و طرفداران این قیامها مردمى مخلص و شیعیان واقعى بودند که تا سر حد مرگ براى اهداف عالى اسلامى مى‏جنگیدند، ولى تعداد این دسته کم بود و غالب مبارزین کسانى بودند که اهداف اسلامى روشنى نداشتند، بلکه در اثر ظلم و ستمى که بر آنان وارد مى‏شد، ناراحت شده و در صدد تغییر اوضاع برآمده بودند. این گروه، در صورت احساس شکست و یا احتمال مرگ، رهبر خود را تنها گذاشته از اطراف او پراکنده مى‏شدند.
چنانکه اشاره شد، اگر بسیارى از این انقلابها مورد تأیید امامان قرار نمى‏گرفت، یا به این دلیل بود که صد در صد اسلامى نبودند و در اهداف آنها و رهبران آنها انحرافهایى مشاهده مى‏شد و یا طراحى و برنامه ریزى آنها طورى بود که شکست آنها قابل پیش بینى بود، و لذا اگر امام آشکارا آنها را تأیید مى‏کرد، در صورت شکست قیام، اساس تشیع و امامت و هسته اصلى نیروهاى شیعه در معرض خطر قرار مى‏گرفت.

فعالیتهاى مخفى امام

آنگونه که جدول مدت حکومت خلفاى عباسى نشان مى‏دهد، از میان آنان متوکل از همه بیشتر با امام هادى معاصر بوده است؛ ازینرو موضعگیرى او را در برابر امام ذیلاً توضیح مى‏دهیم:
متوکل نسبت به بنى هاشم بد رفتارى و خشونت بسیار روا مى‏داشت. او به آنان بدگمان بود و همواره آنان را متهم مى‏نمود. وزیر او «عبدالله بن یحیى بن خاقان» نیز پیوسته از بنى هاشم نزد متوکل سعایت مى‏نمود و او را تشویق به بد رفتارى با آنان مى‏کرد. متوکل در خشونت واجحاف به خاندان علوى گوى سبقت را از تمامى خلفاى بنى عباس ربوده بود (5).
متوکل نسبت به على - علیه السلام - و خاندانش کینه و عداوت عجیبى داشت و اگر آگاه مى‏شد که کسى به آن حضرت علاقه‏مند است، مال او را مصادره مى‏کرد و خود او را به هلاکت مى‏رساند (6).
بر اساس همین ملاحظات بود که حضرت هادى - علیه السلام -، بویژه در زمان متوکل، فعالیتهاى خود را به صورت سرّى انجام مى‏داد و در مناسبات خویش با شیعیان نهایت درجه پنهانکارى را رعایت مى‏کرد. مؤید این معنا حادثه‏اى است که آن را مورخان چنین نقل کرده‏اند:
«محمد بن شرف» مى‏گوید: همراه امام هادى - علیه السلام - در مدینه راه مى‏رفتم. امام فرمود: آیا تو پسر شرف نیستى؟ عرض کردم: آرى. آنگاه خواستم از حضرت پرسشى کنم، امام بر من پیشى گرفت و فرمود: «ما در حال گذر از شاهراهیم و این محل، براى طرح سؤال مناسب نیست»! (7).
این حادثه شدت خفقان حاکم را نشان مى‏دهد و میزان پنهانکارى اجبارى امام را بخوبى روشن مى‏سازد.
امام هادى - علیه السلام - در بر قرارى ارتباط با شیعیان که در شهرها و مناطق گوناگون و دور و نزدیک سکونت داشتند، ناگزیر همین روش را رعایت مى‏کرد و وجوه و هدایا و نذور ارسالى از طرف آنان را با نهایت پنهانکارى دریافت مى‏کرد. یک نمونه از این قبیل برخورد، در کتب تاریخ و رجال چنین آمده است:
«محمد بن داود قمى» و «محمد طلحى» نقل مى‏کنند: اموالى از «قم» و اطراف آن که شامل «خمس» و نذور و هدایا و جواهرات بود، براى امام ابوالحسن هادى حمل مى‏کردیم. در راه، پیک اما در رسید و به ما خبر داد که باز گردیم، زیرا موقعیت براى تحویل این اموال مناسب نیست. ما باز گشتیم و آنچه نزدمان بود، همچنان نگه داشتیم تا آنکه پس از مدتى امام دستور داد اموال را بر شترانى که فرستاده بود بار کنیم و آنها را بدون ساربان به سوى او روانه کنیم. ما اموال را به همین کیفیت حمل کردیم و فرستادیم. بعد از مدتى که به حضور امام رسیدیم، فرمود: به اموالى که فرستاده‏اید، بنگرید! دیدیم در خانه امام، اموال به همان حال محفوظ است (8).
گرچه روشن نیست که این جریان در زمان اقامت امام در مدینه اتفاق افتاده یا در سامرّأ (چون در سامرأ کنترل و مراقبت، شدیدتر بود)، اما در هر حال نمونه بارزى از ارتباطهاى محرمانه و دور از دید جاسوسان دربارخلافت به شمار مى‏رود.

شبکه ارتباطى وکالت

شرائط بحرانى اى که امامان شیعه در زمان عباسیان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزارى جدید براى برقرارى ارتباط با پیروان خود جستجو کنند. این ابزار چیزى جر شبکه ارتباطى وکالت و تعیین نمایندگان و کارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود.
هدف اصلى این سازمان جمع آورى خمس، زکات، نذور و هدایا از مناطق مختلف توسط وکلا، و تحویل آن به امام، و نیز پاسخگویى امام به سؤالات و مشکلات فقهى و عقیدتى شیعیان و توجیه سیاسى آنان توسط وکیل امام بود. این سازمان کاربرد مؤثرى در پیشبرد مقاصد امامان داشت.
امام هادى - علیه السلام - که در سامرّأ تحت نظر و کنترل شدیدى قرار گرفته بود، برنامه تعیین کارگزاران و نمایندگان را که پدرش امام جواد - علیه السلام - اجرا کرده بود، ادامه داد و نمایندگان و وکلائى در مناطق و شهرهاى مختلف منصوب کرد و بدین وسیله یک سازمان ارتباطى هدایت شده و هماهنگ به وجود آورد که هدفهاى یاد شده را تأمین مى‏کرد.
فقدان تماس مستقیم بین امام و پیروانش، نقش مذهبى - سیاسى وکلا را افزایش داد، به نحوى که کارگزاران (وکلاى) امام مسئولیت بیشترى در گردش امور یافتند. وکلاى امام بتدریج تجربیات ارزنده‏اى را در سازماندهى شیعیان در واحدهاى جداگانه به دست آوردند. گزارشهاى تاریخى متعدد نشان مى‏دهد که وکلا، شیعیان را بر مبناى نواحى گوناگون به چهار گروه تقسیم کرده بودند:
نخستین ناحیه، بغداد، مدائن و عراق (کوفه) را شامل مى‏شد. ناحیه دوم، شامل بصره و اهواز بود. ناحیه سوم، قم و همدان، و بالاخره ناحیه چهارم، حجاز، یمن و مصر را در بر مى‏گرفت. هر ناحیه به یک وکیل مستقل واگذار مى‏شد که تحت نظر او کارگزاران محلى، منصوب مى‏شدند. اقدامات سازمان وکالت را در دستور العملهاى حضرت هادى - علیه السلام - به مدیریت این سازمان، مى‏توان مشاهده کرد. نقل مى‏شود که آن حضرت طى نامه‏اى در سال 232 ه'. ق، به «على بن بلال»، وکیل محلى خود (در بغداد) نوشت:
«... من ابو على (بن راشد) را به جاى «على بن حسین بن عبدربه» (9) منصوب کردم. این مسئولیت را بدان جهت به او واگذار کردم که وى از صلاحیت لازم به حد کافى برخوردار است، به نحوى که هیچ کس بر او تقدم ندارد. مى‏دانم که تو بزرگ ناحیه خود هستى، به همین جهت خواستم طى نامه جداگانه‏اى تو را از این موضوع آگاه کنم. در عین حال، لازم است از او پیروى کرده و وجوه جمع آورى شده را به وى بسپارى. پیروان دیگر ما را نیز به این کار سفارش کن و به آنان چنان آگاهى ده که وى را یارى کنند تا بتواند وظائف خود را انجام بدهد...»(10).
امام هادى - علیه السلام - در نامه‏اى دیگر به وکلاى خود در بغداد، مدائن، و کوفه نوشت:
«اى ایوب بن نوح! به موجب این فرمان از برخورد با «ابوعلى» خوددارى کن، هر دو موظفید در ناحیه خاص خویش به وظائفى که بر عهده تان واگذار شده عمل کنید، در این صورت مى‏توانید وظائف خود را بدون نیاز به مشاوره با من انجام دهید.
اى ایوب! بر اساس این دستور هیچ چیز از مردم بغداد و مدائن نپذیر، و به هیچ یک از آنان اجازه تماس با من رانده. اگر کسى وجوهى را از خارج از حوزه مسئولیت تو آورد، به او دستور بده به وکیل ناحیه خود بفرستد.
اى ابو على! به تو نیز سفارش مى‏کنم که آنچه را به ابو ایوب دستور دادم عیناً اجرا کنى» (11).
همچنین امام نامه‏اى توسط «ابو على بن راشد» به پیروان خود در «بغداد»، «مدائن»، «عراق» و اطراف آن فرستاد و طى آن نوشت:
«... من «ابو على بن راشد» را به جاى «حسین بن عبدربه» و وکلاى قبلى خود برگزیدم، و اینک او نزد من به منزله حسین بن عبدربه است. اختیارات وکلاى قبلى را نیز به ابوعلى بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگیرد و او را که فردى شایسته و مناسب است، براى اداره امور شما برگزیدم و بدین منصب گماشتم. شما - که رحمت خدا بر شما باد - براى پرداخت وجوه نزد او بروید. مبادا رابطه خود را با او تیره سازید، اندیشه مخالفت با او را از اذهان خود خارج سازید. به‏اطاعت خدا و پاک کردن اموالتان بشتابید. از ریختن خون یکدیگر خوددارى کنید. یکدیگر را در راه نیکوکارى و تقوا یارى دهید و پرهیزگار باشید تا خدا شما را مشمول رحمت خویش قرار دهد. همگى به ریسمان خدا چنگ بزنید و نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید. من فرمانبردارى از او را همچون اطاعت از خودم لازم مى‏دانم و نافرمانى نسبت به او را نافرمانى در برابر خود مى‏دانم، پس بر همین شیوه باقى باشید که خداوند به شما پاداش مى‏دهد و از فضل خود وضع شا را بهبود مى‏بخشد. او از آنچه در خزانه خود دارد، بخشنده و کریم و نسبت به بندگان خود سخاوتمند و رحیم است. ما و شما در پناه او هستیم. این نامه را به خط خود نوشتم. سپاس و ستایش بسیار تنها شایسته خدا است» (12).
«على بن جعفر»، یکى دیگر از نمایندگان امام هادى - علیه السلام - و اهل «همینیا»، از قراى اطراف «بغداد»، بود. گزارش فعالیتهاى او به متوکل رسیده بود، متوکل او را بازداشت و زندانى کرد. او پس از گذراندن دوران طولانى زندان، آزاد شد و به دستور امام هادى رهسپار مکه شد و در آن شهر اقامت گزید (13).
در شمار نمایندگان امام هادى همچنین باید از «ابراهیم بن محمد همدانى» نام برد. حضرت هادى طى نامه‏اى به او نوشت:
«وجوه ارسالى رسید، خدا از تو قبول فرماید و از شیعیان ما راضى باشد و آنان را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد...»/
این نامه بروشنى نشان مى‏دهد که ابراهیم از طرف امام مسئولیت مالى داشته و احتمالاً غیر از وظائف دیگر - موظف بوده وجوه جمع آورى شده از شیعیان را نزد امام بفرستد. امام در ادامه این نامه، در تقدیر از فعالیتها و تأیید موقعیت وى نوشت:
«نامه‏اى به «نضر» (14) نوشتم و به او سفارش کردم که معترض تو نشود و با تو مخالفت نکند و موقعیت تو را نزد خویش به وى اعلام کردم. به «ایوب» (15) نیز عیناً همین را دستور دادم. همچنین به دوستداران خود در همدان نامه‏اى نوشته و به آنان تأکید کردم که از تو پیروى نمایند و یادآورى نمودم که: «ماجز تو وکیلى در آن ناحیه نداریم» (16).
در هر حال نقش سازمان وکالت، بویژه در زمان حکومت متوکل عباسى، نمایان بود. متوکل با جذب و استخدام نظامى افرادى که بینش ضد علوى داشتند، مى‏کوشید تا ترتیب کار مخالفان خود را بدهد و فعالیتهاى سازمان یافته زیر زمینى علویان بویژه امامیه، را نابود سازد. او دست به یک رشته عملیات نظامى جهت بازداشت و دستگیرى شیعیان زد و این برنامه را با خشونت و شدت ادامه داد، به طورى که بعضى از وکلاى امام در بغداد، مدائن، کوفه و سایر نقاط عراق زیر شکنجه در گذشتند و عده‏اى دیگر به زندان افتادند (17). این اقدامات لطمه‏هاى جدّى بر پیکر شبکه وکالت وارد کرد، اماحضرت هادى - علیه السلام - با تلاش پخته خویش، این شبکه را همچنان فعال و پر ثمر نگه داشت.

انتقال امام از مدینه به سامرّأ

متوکل براى زیر نظر گرفتن امام هادى - علیه السلام - از روش نیاکان پلید خود استفاده مى‏کرد و در صدد بود به هر وسیله ممکن فکر خود را از طرف حضرت راحت کند. روش مأمون را در مورد کنترل فعالیتهاى امام پیش از این دیدیم:
او از طریق وصلتى که با حضرت جواد - علیه السلام - برقرار کرد، توانست کنترل و سانسور را حتى در درون خانه امام بر قرار سازد و تمام حرکات و ملاقاتهاى حضرت را زیر نظر داشته باشد. پس از شهادت امام جواد - علیه السلام - و جانشینى امام «هادى» به جاى پدر، ضرورت اجراى چنین نقشه‏اى بر خلیفه وقت کاملاً روشن بود، زیرا اگر امام در مدینه اقامت مى‏کرد و خلیفه به او دسترسى نمى‏داشت، قطعاً براى حکومت جابرانه او خطر جدى دربر مى‏داشت. اینجابود که کوچکترین گزارشى درباره خطر احتمالى امام، خلیفه را بشدت نگران ساخت و منجر به انتقال امام به سامرا گشت. توضیح اینکه:
«عبدالله بن محمد هاشمى»، فرماندار وقت مدینه، طى نامه‏اى خلیفه را بشدت از فعالیتهاى سیاسى امام نگران ساخت و پایگاه اجتماعى آن حضرت را براى متوکل تشریح کرد(18)، ولى حضرت با ارسال نامه‏اى براى متوکل ادعاهاى «عبدالله» را رد کرد و از او به متوکل شکایت کرد/
متوکل مانند اغلب سیاستمداران جهان، با یک حرکت مزورانه و دو پهلو، از یک طرف «عبدالله بن محمد» را از کار برکنار کرد و از طرف دیگر به کاتب دربار خویش دستور داد نامه‏اى به حضرت بنویسد که بر حسب ظاهر علاقه متوکل را نسبت به امام - علیه السلام - بیان مى‏کرد، ولى در واقع دستور جلب محترمانه! حضرت بود و بعداً خواهیم دید که متوکل چه فشارها و تضییقاتى براى امام - علیه السلام - فراهم ساخت. نامه بدین مضمون بود:
«بنام خدا، پس از حمد و ثناى خداوند، امیر المؤمنین شما را خوب مى‏شناسد، شخصیت، بزرگوارى و نسبت و قرابت شما را با رسول خدا(ص) رعایت مى‏کند، و تنها هدف او جلب رضایت و خشنودى خداوند و شما است. اکنون دستور دادند که طبق درخواست شما فرمانده جنگ و امام جمعه شهر، «عبدالله بن محمد»، که مرتکب خلاف اهانت به شما شده است، برکنار و به جاى او «محمد بن فضل» منصوب شود. او دستور دارد در برابر امر شما مطیع بوده در تکریم و تعظیم شما نهایت سعى و کوشش را به عمل آورد تا بدان وسیله به خدا و رسول او و امیرالمؤمنین (متوکل) تقرب جوید.
امیر المؤمنین مشتاق دیدار شما است تا تجدید عهدى صورت گیرد، اگر مایل به زیارت خلیفه باشید و به آن علاقه دارید مى‏توانید به اتفاق خانواده و دوستان و علاقه‏مندان حرکت کنید. برنامه سفر به اختیار خودتان است، هرجا خواستید توقف نمایید. در صورت تمایل، خدمتگزار خلیفه، «یحیى بن هرثمه»، ملازم رکاب خواهد بود و به خدمتگزارى شما مفتخر خواهد شد، زیرا شما نزد ما محترمید و ما شدیداً به شما علاقه‏مندیم. والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته (19).
بدون تردید امام از سؤ نیت متوکل آگاه بود، ولى چاره‏اى جز رفتن به سامرّأ نداشت، زیرا قبول نکردن دعوت متوکل سندى در تأیید گفتار سعایت کنندگان مى‏شد و باعث تحریک بیشتر متوکل مى‏گردید و بهانه بیشترى به دست او مى‏داد که تضییقات و مشکلات فراوانى را براى حضرت فراهم کند. دلیل اینکه امام از نیت شوم متوکل آگاه بود و بناچار به این سفر اقدام نمود، جملاتى است که امام بعدها در سامرّآ مى‏فرمود: «مرا از مدینه با اکراه با سامرّأ آوردند»(20).
در هر حال امام نامه دعوت را دریافت داشت و ناگزیر همراه «یحیى بن هرثمه» عازم سامرّأ گردید (21).

گزارش فرمانده دژخیمان متوکل

«یحیى بن هرثمه»، که مأموریت داشت امام هادى - علیه السلام - را از مدینه به سامرّأ جلب نماید، ماجراى مأموریت خود را چنین شرح مى‏دهد:
وارد مدینه شدم، به سراغ منزل «على» (النقى) رفتم. پس از ورود من به خانه او، و آگاه شدن مردم مدینه از جریان جلب او، اضطراب و ناراحتى عجیبى در شهر به وجود آمد و چنان فریاد و شیون برآوردند که تا آن روز مانند آن را ندیده بودم.
ابتدأًا با قسم و سوگند تلاش کردم که آنان را آرام سازم، گفتم: هیچ قصد سوئى در کار نیست و من مأمور اذیت و آزار او نیستم. آنگاه مشغول بازدید و جستجوى خانه و اثاثیه آن شدم. در اطاق مخصوص او جز تعدادى قرآن و کتاب دعا چیز دیگرى نیافتم. چند نفر مأمور، او را از منزل خارج کردند و خود خدمتگزارى او را از منزل تا شهر سامرّأ عهده دار گشتم.
پس از ورود به «بغداد» ابتدأًا با «اسحاق بن ابراهیم طاهرى»، فرماندار بغداد، روبرو شدم. وى به من گفت: یحیى! این آقا فرزند پیامبر است، اگر متوکل را در کشتن او تحریک و ترغیب نمایى بدان که خونخواه و دشمن تو، رسول خدا (ص) خواهد بود.
در پاسخ گفتم: به خدا قسم، تا به حال جز نیکى و خوبى چیز دیگرى از او ندیده‏ام که به چنین کارى دست بزنم.
(آنگاه به سوى سامرّأ حرکت کردم) و پس از ورود به شهر سامرّأ جریان را براى «وصیف ترکى» (22) نقل کردم، او نیز به من گفت: اگر یک مو از سر او کم شود، مسئول آن تو خواهى بود! از سخنان اسحاق بن ابراهیم و وصیف ترکى تعجب کردم و پس از ورود به دربار و دیدار با متوکل، گزارش سفر را به اطلاع او رساندم، دیدم متوکل نیز براى او احترام قائل است (23).

ورود امام به سامرأ

طبق دستور «متوکل» روز ورود به سامرّأ به بهانه اینکه هنوز محل اقامت امام آمده نیست! حضرت را در محل پستى که به «خان الصعالیک» (کاروانسراى گدایان و مستمندان) معروف بود، وارد کردند و حضرت آن روز را در آنجا به سر برد. البته هدف از این کار تحقیر موذیانه و دیپلمات مآبانه حضرت بود!(24)
روز بعد، منزلى براى سکونت امام معیّن کردند که در آنجا استقرار یافت (25).
امام در این شهر ظاهراً آزاد بود ولى در حقیقت همانند یک زندانى به سر مى‏برد، زیرا موقعیت محل طورى بود که امام همواره تحت نظر بود و رفت و آمدها و ملاقاتهاى حضرت توسط مأموران خلیفه کنترل مى‏گردید.
«یزداد»، طبیب مسیحى و شاگرد «بختیشوع»، با اشاره به انتقال اجبارى امام به سامرّأ مى‏گفت: اگر شخصى علم غیب مى‏داند، تنها اوست. او را به اینجا آورده‏اند تا از گرایش مردم به سوى او جلوگیرى کنند، زیرا با وجود وى حکومت خود را در خطر مى‏بینند(26).
ترس و وحشت متوکل از نفوذ معنوى امام در میان مردم را مى‏توان از انتخاب محل سکونت حضرت فهمید.
بارى متوکل با همه این مراقبتها باز هم وجود حضرت را براى حکومت خود خطرى جدى مى‏دانست و مى‏ترسید یاران و پیروان امام مخفیانه با او تماس گرفته براى قیام و شورش نقشه‏اى طرح کنند و براى زمینه سازى جهت این کار، پول و سلاح جمع آورى کرده افرادى را آموزش دهند.
اطرافیان خلیفه هم گاهى او را از احتمال شورش امام و یارانش بر حذر مى‏داشتند. لذا متوکل هر چند وقت یک بار دستور مى‏داد خانه امام به دقت مورد بازرسى قرار گیرد، و با آنکه مأموران هر بار با دست خالى بر مى‏گشتند، اما او باز نگران بود و احساس خطر مى‏کرد. به یک نمونه از این موارد اشاره مى‏کنیم:

بزم شراب درهم مى‏ریزد!

یک بار، باز هم از امام هادى نزد متوکل سعایت کردند که در منزل او اسلحه و نوشته‏ها و اشیاى دیگرى است که از شیعیان او در قم به او رسیده و او عزم شورش بر ضدّ دولت را دارد. متوکل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولى چیزى به دست نیاوردند، آنگاه امام را در اطاقى تنها دیدند که در به روى خود بسته و جامه پشمین بر تن دارد و بر زمینى مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است/
امام را با همان حال نزد متوکل بردند و به او گفتند: در خانه‏اش چیزى نیافتیم و او را روبه قبله دیدیم که قرآن مى‏خواند.
متوکل چون امام را دید، عظمت و هیبت امام او را فرا گرفت و بى اختیار حضرت را احترام کرد و در کنار خود نشاند و جام شرابى را که در دست داشت به آن حضرت تعارف کرد! امام سوگند یاد کرد و گفت: گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معارف دار! او دست برداشت و گفت: شعرى بخوان!
امام فرمود: من شعر کم از بردارم.
گفت: باید بخوانى؟
امام اشعارى خواند که ترجمه آن چنین است:
(زمامدارن جهانخوار و مقتدر) بر قله کوهسارها شب را به روز آوردند در حالى که مردان نیرومند از آنان پاسدارى مى‏کردند، ولى قله‏ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزت از جایگاههاى امن به زیر کشیده شدند و در گودالها (گورها) جایشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندى!
پس از آنکه به خاک سپرده شدند، فریاد گرى فریاد برآورد: کجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟
کجاست آن چهره‏هاى در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پرده‏ها مى‏آویختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟
گور به جاى آنان پاسخ داد: اکنون کرمها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم مى‏ستیزند!
آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند؛ ولى امروز آنان که خورنده همه چیز بودند، خود خوراک حشرات و کرمهاى گور شده‏اند!
چه خانه هایى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کند، ولى سرانجام پس از مدتى، این خانه‏ها و خانواده‏ها را ترک گفته به خانه گور شتافتند!
چه اموال و ذخائرى انبار کردند، ولى همه آنها را ترک گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند!
خانه‏ها و کاخهاى آباد آنان به ویرانه‏ها تبدیل شد و ساکنان آنها به سوى گورهاى تاریک شتافتند!(27).
تأثیر کلام امام چندان بود که متوکل به سختى گریست، چنانکه ریشش‏تر شد. دیگر مجلسیان نیز گریستند. متوکل دستور داد بساط شراب را جمع کنند و چهار هزار درهم به امام تقدیم کرد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند!(28)

پی نوشتها:

1- طبرسى، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دارالکتب الاسلامیة، ص 355 - شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص .327
2- طبرسى، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دارالکتب الاسلامیة، ص 355 - شیخ مفید، الاشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص .327
3- طبرسى، اعلام الورى، ص .355 در اصطلاح راویان شیعه مقصود از ابوالحسن اول، امام موسى بن جعفر - علیه السلام - و مقصود از ابوالحسن ثانى امام هشتم مى‏باشد.
4- اعداد داخل پرانتز، دوران حکومت خلفاى معاصر امام را نشان مى‏دهد.
5- ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبیین، نجف، منشورات المکتبة الحیدریة، 1385 ه'. ق، ص 395 - امام هادى - علیه السلام - ، سازمان تبلیغات اسلامى، واحد ترجمه و تدوین، 1368 ه'. ش، ص .67
6- ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 7، ص .55
7-مجلسى، بحارالأنوار، الطبعة الثانیة، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه'. ق، ج 50، ص 176 - اربلى، على بن عیسى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى 1381 7 ه'. ق، ج 3، ص .175
8- مجلسى، بحار الأنوار، ج 50، ص .185
9- على بن حسین بن عبدربه در سال دویست و بیست و نه در مکه درگذشت و امام هادى، ابوعلى را به جاى وى گماشت (طوسى، اختیار معرفة الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه'. ش، ص 510، حدیث 984). در بعضى از روایات از این شخص بنام حسین بن عبدربه (یعنى پدر على) یاد شده است، ولى علامه محمد تقى شوشترى شواهدى ارائه کرده که نشان مى‏دهد کسى که نماینده امام هادى بوده، على بن حسین بن عبدربه بوده، نه پدرش (قاموس الرجال، ط 2، مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، 1410 ه'. ق، ج 3، ص 468).
10- طوسى، همان کتاب، ص 513، حدیث 991 - دکتر حسین، جاسم، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ترجمه دکتر سید محمد تقى آیت اللهى، تهران، امیر کبیر، 1367 ه'. ش، ص .137
11- طوسى، همان کتاب، ص 514، حدیث 992 - دکتر حسین، جاسم، همان کتاب ص 138 - .137
12- طوسى همان کتاب، ص 513 - 514، همان حدیث - مدرسى، محمد تقى، امامان شیعه و جنبشهاى مکتبى، ترجمه حمید رضا آژیر، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ص .323
13- طوسى، همان کتاب، ص 607، حدیث 1129 - مسعودى، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه'. ق، ص .233 به خواست خدا در بخش سیره امام عسکرى - علیه السلام - از فعالیت على بن جعفر در مکه سخن خواهیم گفت.
14- نضر بن محمد همدانى (تنقیح المقال، ج 3، ص 271).
15- ایوب بن نوح بن دراج (قاموس الرجال، مؤسسة النشر الاسلامى، التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، الطبعة الثانیة، 1410 ه'. ق، ج 2، ص 242).
16- طوسى، اختیار معرفة الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه'. ش، ص 611 - 612، حدیث .1136
17- طوسى همان کتاب، ص 603 و 607 (حدیث 1122 و 1129 و 1130) - دکتر حسین، جاسم، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ترجمه دکتر سید محمد تقى آیت اللهى، تهران، امیر کبیر، 1367 ه'. ش، ص 83 - طوسى، کتاب الغیبة، تهران، مکتبة نینوى الحدیثة، ص .212
18- مجلسى، بحار الأنوار، الطبعة الثانیة، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه'.ق، ج‏50، ص 200، شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص .333 علاوه بر عبدالله بن محمد، طبق نقل مسعودى، «بریحه عباسى» نیز، که مسئول نظارت بر اقامه نماز در حرمین (مکه و مدینه) بود، بارها به متوکل نوشت:
اگر احتیاجى به حرمین دارى، على بن محمد را از آنجا اخراج کن، زیرا او مردم را به سوى خود دعوت مى‏کند و گروه انبوهى به او گرویده‏اند (اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه'.ق، ص 225)/
19- مجلسى، همان کتاب، ج 50، ص 200 - کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه'. ق، ج 1، ص 501 - شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 333 - اربلى، على بن عیسى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه'. ق، ج 3، ص .172
20- مجلسى، همان کتاب، ص .129
21- ابن شهر اشوب در کتاب مناقب آل ابى طالب احضار امام به سامرأ را در سال 234 مى‏داند (چون اقامت امام در سامرّأ را، بیست سال، و وفات آن حضرت را در سال 254 مى‏داند که طبعاً انتقال امام به سامرّأ، مصادف با سال 234 مى‏شود) و مرحوم شیخ مفید در ارشاد (ص 333) مى‏نویسد: متوکل نامه را در سال 243 به امام نوشت، ولى روایت کلینى در این زمینه نشان مى‏دهد که در سال 243 نسخه‏اى از نامه متوکل، توسط یکى از شیعیان از «یحیى بن هرثمة» اخذ شده است (کافى، ج 1، ص 501) بنابر این سال یاد شده، تاریخ اخذ آن نسخه بوده است نه تاریخ احضار امام به پایتخت
از جهت سیاسى نیز نظر ابن شهر اشوب استوارتر به نظر مى‏رسد، زیرا با توجه به این که آغاز خلافت متوکل در سال 232 بوده، بعید به نظر مى‏رسد که او مدت یازده سال، از فعالیتهاى امام غافل بماند، یا آن را نادیده بگیرد.
22- وصیف از درباریان با نفوذ زمان متوکل بود.
23- سبط ابن الجوزى، تذکرة الخواص، نجف، المطبعة الحیدریة، 1383 ه'. ق 359 - .360 از سخنان «یحیى بن هرثمه» در مورد ورود او به مدینه، پایگاه مردمى امام بخوبى روشن مى‏گردد از اظهارات اسحاق بن ابراهیم و وصیف نیز استفاده مى‏شود که امام تا چه اندازه در میان مردم و حتى درباریان محبوبیت داشته است.
24- چنانکه این معنا از چشم افراد آگاهى مانند «صالح بن سعید» پوشیده نبود. وى مى‏گوید: روز ورود امام به سامرّأ، به حضرت عرض کردم: اینها پیوسته براى خاموش ساختن نور شما تلاش مى‏کنند، و براى همین شما را در این کاروانسراى پست و محقر فرود آورده‏اند!... (شیخ مفید، الارشاد، ص 334 - على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، ج 3، ص 173)
25- شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص .334
26- مجلسى، همان کتاب، ج 50، ص .161
27- با توا على قُلل الجبال تحر سهم غلب الرجال فما اغتنهم القلل
واستنزلوا بعد عزّ عن معاقلهم فاودعوا حفراً یابئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعدما قبروا این الأساور والتیجان والحلل؟
این الوجوه التى کانت منعمة من دونها تضرب الأستار والکلل؟
فافصح القبر عنهم حین سأ لهم تلک الوجوه علیها الدود یقتتل
قد طالما اکلوا دهراً و ما شربوا فاصبحوا بعد طول الأکل قد أکلوا
وطالما عمّروا دوراً لتحصنهم فخلفوها على الأعداد وارتحلوا
اضحت منازلهم قفراً معطّلة وساکنوها الى الاجداث قد رحلوا
28- مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دارلأندلس، ج 4، ص 11 - شبلنجى، نورالأبصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینى، ص 166 سبط ابن الجوزى، تذکرة الخواص، نجف، المطبعة الحیدریة، 1383 ه'. ق، ص 361 - ابن خلکان، وفیات الأعیان، تحقیق، دکتر احسان عباس، قم منشورات شریف رضى، 1364 ه'. ش، ج 3، ص 272 - قلقشندى، مآثر الأنافة فى معالم الخلافة، الطبعة الثانیة مطبعة حکومة الکویت 1ج، ص .232 در منابع تاریخى در تعداد ادبیات و جملات آن اندکى تفاوت وجود دارند.


منبع: سیره پیشوایان


 

فضائل وسیره فردی امام هادى (علیه السّلام)

فضائل وسیره فردی امام على بن محمد الهادى(علیهما السلام)
فضائل وسیره فردی امام هادى (علیه السّلام)


نویسنده:سید على اکبر قریشى

نگین انگشتر

1- ثقه جلیل، کافور خادم (1) مى‏گوید: در محل سکونت امام هادى (ع) در سامراء، عده‏اى از صنعتگران بودند و آنجا روستایى بود، از جمله مردى بنام یونس نقاش که محضر امام مى‏آمد و خدمت مى‏کرد.
روزى یونس محضر امام آمد و بشدت مى‏لرزید، گفت: مولاى من! خانواده‏ام را به شما مى‏سپارم، امام فرمود: قضیه چیست؟ گفت: مى‏خواهم از این محل بروم، حضرت در حال تبسم گفت: چرا یونس؟ گفت: موسى بن بغا (2) نگینى به من فرستاد که بتراشم و سوار انگشتر کنم، وقت تراشیدن آن را شکستم، نگین را نمى‏شود قیمت گذاشت تا از عهده غرامت برآیم، صاحبش هم موسى بن بغاست یا هزار تازیانه به من مى‏زند و یا مى‏کشد.
امام فرمود: تا فردا برو به خانه‏ات جز خیر نخواهد بود، فردا اول روز آمد و بشدت مى‏لرزید، گفت: یابن رسول الله! فرستادها موسى آمده تا نگین را ببرد، امام فرمود: برو جز خیر نخواهى دید، گفت: مولاى من در جواب او چه بگویم؟! امام بحالت تبسم فرمود: برو پیش او ببین چه مى‏گوید، جز خیر نخواهد بود.
او با ترس و لرز برگشت، بعد از ساعتى، خندان پیش امام آمد، گفت: مولاى من! فرستاده موسى گفت: شب کنیزان امیر دعوا کرده و هر یک گفته است انگشتر مال من خواهد بود، امیر گفت: اگر بتواند او را دو تکه کرده، دو تا نگین کند، تا هر یک یکى را بر دارد و دعوا نکنند، اجرتش هر چه باشد خواهیم داد.
امام صلوات الله علیه با شنیدن این سخن گفت: «اللهّم لک الحمُد اذ جعلْتَنا ممن یحمُدک حقاً» بعد فرمود: خوب به فرستاده موسى چه جوابى دادى؟! گفت: گفتم: مهلت بدهید ببینم چطور درست بکنم، فرمود: خوب گفتى. (3)

* * *
وعده و اطمینان‏

2- على بن جعفر از اهل «همینیا» از توابع بغداد، (4) وکیل امام هادى (ع) بود، از وى پیش متوکل عباسى سعایت کردند، متوکل وى را به زندان انداخت زندان او به طول انجامید، سرانجام قول داد که به عبدالرحمان بن خاقان سه هزار دینار بدهد تا درباره آزادى او فعالیت کند، در نتیجه عبیدالله بن یحیى بن خاقان وزیر متوکل درباره او پیش متوکل شفاعت کرد.
متوکل گفت: یا عبیدالله! اگر درباره تو مشکوک بودم مى‏گفتم که رافضى هستى چه مى‏گویى؟! على بن جعفر وکیل على بن محمد (امام هادى) است و من تصمیم دارم که او را اعدام کنم!!
این خبر در زندان به على بن جعفر رسید، او که بشدت ترسیده بود، نامه‏اى به محضر امام هادى (ع) نوشت که: «یا سیدى اللّه اللّه فىّ فقد واللّه خفتُ ان أَرتابَ» خدا را خدارا درباره من فکرى بکنید، به خدا قسم مى‏ترسم در امر امامت به شک بیفتم.
امام (ع) در ذیل نامه او نوشتند: اگر کارت به آن جا کشد درباره تو از خدا کمک مى‏خواهم و آن وقت شب جمعه بود.
فرداى آن روز متوکل عباسى را تب گرفت و بقدرى شدت کرد که تا روز دوشنبه خانواده‏اش بر وى گریسته و به فریاد درآمدند، او بدنبال آن مرض شدید گفت لا همه زندانیان را که اسامیشان به وى عرضه شده آزاد کنند، آنگاه على بن جعفر را یاد آورد، به وزیرش عبیدالله گفت: چرا نام او را به من عرضه نکردى؟!
عبیدالله گفت: من دیگر درباره او سخنى نخواهم گفت، متوکل گفت: همین الآن او را آزاد کن و بگو: مرا حلال کند، عبیدالله او را آزاد کرد و او به دستور امام هادى (ع) به مکه رفت و مجاور شد، بدنبال این جریان متوکل صحت یافت.(رجال کشى: ص 505 رقم 503)

* * *
خبر از قتل واثق و ابن زیات‏

3- مفید علیه الرحمة: از ثقه جلیل القدر، خیران اسباطى (5) نقل کرده گوید: در مدینه خدمت ابوالحسن هادى (ع) رسیدم، فرمود: از واثق (6) چه خبر دارى؟ گفتم: فدایت شوم، او را در سامراء سلامت گذاشتم و من ده روز است که او را دیده‏ام، فرمود: اهل مدینه مى‏گویند که او مرده است. گفتم: من از همه نسبت به او قریب العهد هستم، فرمود: مردم مى‏گویند که: او مرده است، من دانستم که مراد آن حضرت از «مردم» خودش است.
بعد فرمود: جعفر در چه حالى (7) است؟ گفتم: او دربدترین حال در زندان است، فرمود: او صاحب حکومت (بعد از واثق است، بعد فرمود: ابن زیات (محمد بن عبدالملک زیات وزیر معتصم) در چه حالى است؟ گفتم: مردم با او هستند و فرمان، فرمان اوست، فرمود: کارش بر او شوم است .
امام صلوات الله علیه ساکت شد، بعد فرمود: باید مقدرات و احکام خدا جاى خود را بگیرد، یا خیران! واثق عباسى از دنیا رفت، متوکل عباسى در جاى او نشست، ابن زیات کشته شد. گفتم: فدایت شوم، این کارها کى واقع گردید؟ فرمود: شش روز بعد از خروج تو. (ارشاد مفید: ص 309)
ناگفته نماند: محمد بن عبدالملک زیات در زمان معتصم عباسى به وزارت رسید، در زمان واثق نیز وزیر و همه کاره بود .او متوکل برادر واثق را بسیار اذیت کرد، او تنور کوچک و تنگى از چوب ساخته بود، همه جاى آن میخ بود، سرمیخها به داخل تنور بود، هر وقت مى‏خواست کسى را شکنجه کند در آن تنور مى‏کرد و او بعد از مدتى مى‏مرد.
متوکل دستور داد او را در تنور و شکنجه‏گاهى که خود ساخته بود انداختند چند روز در تب و تاب بود، نامه‏اى در آنجا براى متوکل نوشت که این دو شعر در آن بود:
«هى السبیل فمن یومٍ الى یومٍ
کانّه ما تُریک العینُ فى نوم»
«لا تجزعنّ رویداً انّهادُولٌ‏
دنیا تُنقل من قومٍ الى قومٍ»
یعنى: زندگى دنیا مانند راه رفتن است از روزى به روزى، گویى که آن مانند خیالاتى است که در خواب مى‏بینى، جزع و بى تابى مکن، کمى صبر کن، زندگى داراى دورانهاست که از قومى به قومى منتقل مى‏شود.
متوکل چون نامه را خواند، دلش به حال او سوخت، دستور آزادى او را صادر کرد، فرستاده براى خلاصى او به زندان آمد، ولى دید که در همان جا مرده است.

* * *
نامه امام به محمد بن فرج‏

4- ثقه جلیل القدر، محمد بن فرج رخّجى گوید: امام هادى صلوات الله علیه نامه‏اى به من نوشت: یا محمد! کارهایت را بکن و با احتیاط باش، او پس از مدتى به رفیقش على بن محمد نوفلى گفت: من کارهایم را جمع و جور کردم ولى نمى‏دانستم منظور امام از این نامه چیست .
در آن بین مأمورى از جانب خلیفه آمد تمام اموال مرا توقیف کرد و خودم را به زنجیر کشید و از مصر بیرون آورد و به زندان انداخت، هشت سال در زندان ماندم، روزى باز نامه‏اى از امام (ع) در زندان به من رسید، فرموده بود: یا محمد بن فرج! در ناحیه غرب فرود نیاى.
پیش خود گفتم: امام (ع) به من اینطور مى‏نویسد با آن که من در زندانم و این عجیب است، چند روز نگذشته بود که زنجیر از من برداشتند و مرا از زندان آزاد کردند، پس از آزاد شدن به امام (ع) نوشتم که دعا بکنید تا خدا اموال مرا به من باز گرداند.
در جواب نوشتند: به زودى ضیعه و مالت به خودت بر مى‏گردد و اگر بر نگردد بر تو ضررى نیست، على بن محمد نوفلى گوید: نامه امام به او نرسیده بود که از دنیا رفت. (ارشاد: ص 311)

* * *
نصرانى و زن مسلمان‏

6- جعفر بن رزق الله نقل کرده: یک نفر نصرانى را پیش متوکل آوردندکه با زنى مسلمان زنا کرده بود، متوکل خواست به او اقامه حد کند، که اسلام آورد، در این باره مسأله‏اى پیش آمد که آیا حد بزنند یا نه؟
یحیى بن اکثم قاضى گفت: حد از او ساقط شد، زیرا ایمان آوردن شرک و زناى او را از بین برده است، بعضى گفتند: باید به او سه حد زد، و بعضى فتواى دیگرى دادند، متوکل گفت: مسأله را از ابى الحسن عسکرى بپرسید، در این خصوص به امام نامه‏اى نوشتند.
امام در جواب نامه مرقوم فرمودند: مى‏زنند تا بمیرد. یحیى بن اکثم و سایر فقهاء آن را قبول نکرده و به متوکل گفتند: یا امیرالمؤمنین! از علت این فتوا بپرس، چون چنین چیزى در کتاب و سنت نیامده است .
متوکل به آن حضرت نوشت: فقهاء این فتوا راقبول نکرده و گفتند: روایتى در این باره نقل نشده و آیه‏اى در قرآن یافته نیست. بفرمایید چرا فرموده‏اید: مى‏زنند تا بمیرد؟ امام (ع) در جواب نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم فلمّا راوا بأسنا قالوا آمنّا باللّه وحدَه و کفرنا بما کُنّابه مشرکین فلم یکُ یَنفَعُهُم ایمانُهم لما راوا بأسنا...» (مؤمن: 84 و 85).
متوکل با دیدن آن جواب دستور داد: او را زدند تا مرد.(8) ناگفته نماند: این استفاده بخصوصى است که امام صلوات الله علیه از آیه شریفه کرده است یعنى همانطور که ایمان مشرکان عذاب خدا را از آنها باز نداشت، اسلام آوردن این نصرانى نیز حد را ساقط نمى‏کند.

* * *
کرامتى عجیب از امام هادی صلوات الله علیه‏

یحیى بن هرثمه گوید: متوکل عباسى مرا خواست و گفت: سیصد مسلح برادر و از طریق بادیه به مدینه بروید و على بن محمد بن رضا را محترمانه به سامرآء بیاورید.
در پى فرمان او، من با افرادم به کوفه آمده و از آن جا راه مدینه را در پیش گرفتیم، در بین نفرات من فرماندهى بود از خوارج و حسابدارى بود از شیعه، در اثناى راه آن خارجى با آن شیعه مباحثه مى‏کرد، من نیز براى آن که خستگى راه را احساس نکنم به مباحثه آن دو گوش مى‏دادم و من در مذهب حشویه بودم.
چون به وسط راه رسیدیم، خارجى به آن حسابدار گفت: آیا نمى‏گویید که امامتان على بن ابى طالب گفته: در زمین بقعه‏اى نیست مگر آنکه قبر است و یا قبر خواهد بود: «لیس من الارض بقعة الا و هى قبر أو سیکون قبرا؟» این بیابان وسیع را بنگر، کیست که در اینجا بمیرد تا خدا آن را پر از قبر کند.؟!
من به آن حسابدار شیعه گفتم: آیا شما چنین مى‏گویید؟ گفت: آرى، گفتم: پس این خارجى راست مى‏گوید، کیست که در این بیابان پهناور بمیرد تا پر از قبر شود؟ او در مقابل ما جوابى نداشت، مدتى بر محکوم شدن او خندیدیم.
وقتى که به مدینه رسیدیم، من به منزل ابى الحسن على بن محمد بن رضا (ع) آمدم، چون نامه متوکل را خواند، فرمود: از طرف من مانعى نیست،چند روز استراحت کنید تا برویم، فردا که محضر او رفتم دیدم خیاطى در نزد او از پارچه بسیار ضخیم، لباسى پالتو مانند براى او و غلامانش قطع مى‏کند، وسط تابستان بود، حرارت بیداد مى‏کرد. امام به خیاط فرمود: تو بتنهایى نمى‏توانى، عده‏اى از خیاطان را جمع کن، تا امروز آنها را دوخته، فردا پیش من بیاورى، بعد به من فرمود: یحیى! کارتان را امروز تمام کنید، فردا در همین وقت بیایید تا حرکت کنیم.
من از نزد آن حضرت خارج شدم و از آن لباسها تعجب مى‏کردم و پیش خود مى‏گفتم: مادر وسط تابستان و حرارت حجاز هستیم، از این جا تا عراق ده روز راه است، این شخص این لباسهاى ضخیم را چه مى‏کند؟
بعد گفتم: این شخصى است که مسافرت ندیده، فکر مى‏کند که در هر سفر به این گونه لباسها احتیاج پیدا میشود، تعجب از رافضیها که این شخص را امام مى‏گویند ؟! فردا به محضر او آمدم، لباسها آماده بود، به غلامانش فرمود: براى من و خودتان از این لباده‏ها و «برنسها» (9) بردارید، بعد فرمود: یا یحیى! حرکت کنید.
من به خودم گفتم: این دیگر عجیبتر!! آیا مى‏ترسد که در بین راه زمستان فرا رسد تا این لباده و کلاهها را با خود بر مى‏دارد؟! از مدینه بیرون آمدیم، من در نظر خود فهم او را کوتاه مى‏شمردم.
به راه رفتن ادامه دادیم تا رسیدیم به آن بیابان که خارجى با شیعه مناظره کرده بود، ناگاه در هوا ابرى پیدا شد، سیاه و ضخیم بود، با رعد و برق عجیبى مى‏آمد تا بالاى سر ما رسید، آنگاه تگرگى که مانند سنگها بود، بشدت شروع به باریدن گرفت .
امام و یارانش لباده‏ها را پوشیده و کلاهها را به سر گذاشتند، فرمود: یک لباده هم به یحیى بدهید و یک کلاه به آن حسابدار، ما همان طور زیر تگرگ ماندیم تا هشتاد نفر از یاران من کشته شدند، بعد ابر و تگرگ و رعد و برق رفت، و حرارت هوا با شدت شروع شد.
امام فرمود: یا یحیى! فرود آى تا یاران باقى مانده‏ات مردگان را دفن کنند، خداوند این چنین بیابان را با قبرها پر مى‏کند«فقال لى یا یحیى أنزل من بقى من اصحابک لیدفن من قدمات من اصحابک فهکذا یملاء الله البریة قبوراً»
من که مناظره خارجى و شیعى در یادم بود، خودم را از مرکب به زیر انداخته و رکاب و پاى مبارک امام را مى‏بوسیدم و گفتم: «اشهد ان لا اله الاالله و ان محمدا عبده و رسوله و انکم خلفاء الله فى ارضه» من کافر بودم ولى الان بر دست شما اى مولاى من! اسلام آوردم.
یحیى گوید: من با دیدن این معجزه به مذهب شیعه اعتقاد پیدا کردم و در خدمت امام بودم تا از این دنیا رحلت فرمودند. (بحار: ج 50 ص 143 از خرائج راوندى) نگارنده گوید: این کار از کارهاى عادى امامان صلوات الله علیهم اجمعین است، آنها از جانب پروردگار همه گونه مواهب را داشتند.
یحیى بن هرثمة بن اعین چنان که گذشت از حشویه بود وآن نظر اخبارى در شیعه است که به ظاهر حدیث اکتفاء کرده و در آن تحقیق و بررسى نمى‏کنند.

* * *
زندان و قتل متوکل‏

ثقه جلیل القدر حسن بن محمد بن جمهور گوید: برادرم حسین بن محمد به من نقل کرد و گفت: دوستى داشتم که مربى فرزندان «بغا» (10) بود، او به من گفت: روزى امیر قشون خلیفه «بغا» که از خانه متوکل به منزل آمد، گفت: امیرالمؤمنین این مرد را که «ابن الرضا» گویند زندانى کرد و به دست على بن کرکر سپرد.
او بوقت زندان رفتن مى‏گفت: «اَنا اکرمُ علَى اللّه من ناقةِ صالح تمتّعُوا فى دارکم ثلاثة ایام ذلک وعدٌ غیرُمکذوب»، (11)، معنى این سخن چیست؟ گفتم: خدا تو را عزیز کند، کلامش تهدید است، سه روز منتظر باشد ببین چه پیش خواهد آمد.
فرداى آن روز متوکل آن حضرت را آزاد کرد و از وى عذرخواهى نمود، روز سوم یاغز و یغلون و تامش و جماعتى دیگر متوکل را کشتند و پسرش منتصر را به جاى او به خلافت برگزیدند. (بحار: ج 50 ص 189).
ناگفته نماند: متوکل عباسى علیه لعنة الله از دشمنان سرسخت على و آل على (ع) بود و در عداوات آنها آرامى نداشت، در مجلس عمومى به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اهانت مى‏کرد، پسرش منتصر که از معلم شهیدش ابن سیکّیت رضوان الله علیه دوستى خاندان وحى را آموخته بود از جسارتهاى پدرش رنج مى‏برد، در سفینة البحار نقل شده: روزى منتصر شنیده که پدرش به فاطمه زهرا سلام الله علیها ناسزا مى‏گوید، از مردى حکم این کار را پرسید، او گفت: چنین کسى واجب القتل است، ولى هر که پدر خود را بکشد عمرش کوتاه مى‏شود.
گفت: اگر در طاعت خدا پدرم را بکشم از کمى عمرم چه باک، لذا پدرش را کشت و بعد از او فقط شش ماه زنده ماند (12) و نیز هر موقع که پدرش به على (ع) جسارت مى‏کرد عداوت پدرش در سینه‏اش فرون مى‏گشت.
مسعودى از بحترى نقل کرده: شبى متوکل از کثرت مستى بى اختیار شده بود، سه ساعت از شب گذشته در مجلس او بودیم ناگاه دیدم «یاغز» با ده نفر از ترکها داخل مجلس شدند، آن ده نفر همه لثام بسته و صورتهاى خویش را پوشانده بودند، شمشیرها در دستشان برق مى‏زد، آنها بر اهل مجلس هجوم آوردند، «یاغز» با یک نفر دیگر بالاى تخت رفته و از پهلوى راست متوکل چنان زد که تا خاصره پهلوى او را شکافت، آنگاه از پهلوى چپ او زد و او از تخت برانداخت، خودم نعره متوکل را شنیدم.فتح بن خاقان وزیر متوکل فریاد کشید: واى بر شما! این پیشواى شماست، یکى از اتراک با نوک شمشیر چنان بر شکم او زد که از پشتش خارج شد، فتح بن خاقان خود را بر روى متوکل انداخت و هر دو را کشته و در بساطى پیچیدند، منتصر پس از رسیدن به خلافت فرمان دفن آن دو را صادر کرد. (13)

* * *
خبر ازقتل متوکل‏

ابوالقاسم بغدادى گوید: زراره (14) دربان متوکل عباسى به من گفت: روزى متوکل خواست على بن محمد بن رضا (ع) نیز در روز سلام، مانند دیگران راه برود، وزیرش به او گفت: این کار را نکن خوب نیست، پشت سرت بد میگویند. متوکل گفت: لابد باید این کار عملى شود.
وزیرش گفت: حالا که چنین است بگذار اول، فرماندهان و اشراف در مقابل تو راه روند، آنگاه او بیاید تامردم گمان نکنند که تو فقط او را در این کار قصد کرده‏اى، متوکل چنین کرد، امام (ع) در آن راه رفتن شرکت کرد و به زحمت افتاد، فصل تابستان بود، آن حضرت را دیدم که عرق کرده است .
با دستمالى عرق او را پاک کرده و گفتم: عموزاده‏ات (متوکل) در این کار تنها شما را قصد نکرده بود، دلگیر نباشید، امام (ع) فرمود: ساکت باش «تمتّعوا فى دارکم ثلثة ایام ذلک و عدٌ غیرُ مکذوب» (15).
زراره گوید: نزد من معلمى بود از شیعه که گاهى اوقات با او درباره این مذهب شوخى و مزاح مى‏کردم، وقت شب که از دربار به منزل آمدم به آن معلم گفتم: اى رافضى! بیا تا به تو خبر دهم از چیزى که امروز از امامتان شنیده‏ام، گفت: چه چیز شنیده‏اى؟
گفتم: درباره متوکل چنین گفت، آن مرد گفت: نصیحت مرا قبول کن، اگر على بن محمد (ع) این سخن را ؟فته باشد، احتایط کن هر چه مال و نقدینه دارى پنهان کن، متوکل بعد از سه روز یا مى‏میرد و یا کشته مى‏شود، در آن صورت ممکن است خلیفه بعدى اموال تو را توقیف نماید. من ازگفته او برآشفتم و او را فحش داده طردش کردم، او از پیش من رفت.
چون خودم تنها ماندم به فکرم رسید: چه ضررى دارد، احتیاط را از دست ندهم اگر جریانى پیش آید برنده خواهم بود و گرنه این کار ضررى بر من نخواهد داشت؛ لذا به خانه متوکل آمده هر چه در آن جا داشتم خارج نموده و هرچه در خانه داشتم به دست اقوام خود سپردم. در منزلم فقط حصیرى ماند که روى آن مى‏نشستم.
چون شب چهارم رسید متوکل (توسط پسرش و عده‏اى از اتراک) کشته شد. من و اموالم در این جریان سلامت ماندیم، این پیشامد سبب شد که من مذهب شیعه را اختیار کرده و به خدمت امام رسیدم و ملازم خدمتش شدم و خواستم که براى من دعا کند، و براستى تحت ولایت او درآمدم. (16)

* * *
هلاکت شعبده باز

زراره، حاجب متوکل نقل مى‏کند: (17): مردى شعبده باز از هند به دربار متوکل آمد و با حقه‏ها شعبده بازى مى‏کرد،
در کار خود ماهر و کم نظیر بود، متوکل بازیگر بود و از این کارها خوشش مى‏آمد، روزى خواست امام هادى (ع) را خجل کند، به شعبده باز گفت: اگر بتوانى او را خجل کنى، هزار دینار خوب به تو خواهم داد.
شعبده باز گفت: بگو نانهاى نازک بپزند و در سفره بگذارند، مرا هم در کنار على بن محمد بنشان. متوکل چنان کرد، و امام (ع) را به سر سفره دعوت کرد، شعبده باز نیز در کنار امام نشست، متوکل یک عدد پشتى داشت که به آن تکیه مى‏کرد و در روى آن صورت شیرى نقش شده بود.
امام خواست یکى از نانها را بردار، شعبده باز کارى کرد که نان به هوا رفت، امام دست به طرف نان دیگرى برد، آن نیز به هوا رفت، حاضران از این جریان خندیدند. امام صلوات الله علیه بر آشفت، و دست به نقش شیر زد و فرمود: این شعبده باز را بگیر.
آن صورت در دم شیر شد و شعبده باز را بلعید. و بعد به حال اول برگشت، حاضران از این جریان هوش از سرشان رفت، امام (ع) که همچنان برآشفته بود برخاست و قصد رفتن کرد.
متوکل با اصرار گفت: مى‏خواهم بنشینى و آن مرد را برگردانى. امام فرمود: والله دیگر او را نخواهى دید، دشمنان خدا را بر دوستان خدا مسلط مى‏کنى؟!! آنگاه از مجلس متوکل بیرون رفت. نگارنده گوید: نظیر این ماجرا در حالات حضرت رضا صلوات الله علیه گذشت، آن از مصادیق ولایت تکوینى است که امامان (ع) از طرف خدا داشتند وآن نظیر اژدها شدن عصاى موسى است که به قدرت خدا چنان شد. (18)

* * *
زینب کذابه‏

ثقه جلیل، ابوهاشم جعفرى (19) نقل مى‏کند: در زمان متوکل عباسى زنى پیدا شد که مى‏گفت: من زینب دختر فاطمه دختر رسول خدا (ص) هستم، متوکل گفت: تو زن جوانى هستى از زمان رسول خدا سالها مى‏گذرد اگر زینب بودى الان پیر و فرتوت و از کار افتاده بودى!!
گفت: رسول خدا بر بدن من دست کشید و از خدا خواست در هر چهل سال، جوانى را به من باز گرداند، تا به حال خودم را به کسى نشان نداده بود، الان حاجت وادارم کرده که خود را نشان بدهم.
متوکل، بزرگان آل ابى طالب و بنى عباس و قریش را خواند، آنها در جواب گفتند: این زن دروغ مى‏گوید، زینب دختر فاطمه در فلان سال از دنیا رفته است، متوکل گفت: در جواب اینها چه مى‏گویى؟
آن زن گفت: اینها همه دروغ مى‏گویند. جریان من از مردم مخفى بود، کسى از زندگى و مرگ من آگاهى نداشته است، متوکل به حاضران گفت: آیا دلیل دیگرى بر علیه ادعاى این زن دارید؟ گفتند: نه، متوکل گفت: از پدر بزرگم عباس بیزارم اگر این زن را بدون دلیل قاطع رد کنم.
گفتند: پس در این صورت ابن الرضا (ع) را حاضر کن، شاید در نزد او دلیلى غیر از آنچه ما گفتیم باشد. متوکل مامورى در پى آن حضرت فرستاد، حضرت تشریف آورد. متوکل جریان را گفت، حضرت فرمود: این زن دروغ مى‏گوید، زینب دختر زهرا سلام الله علیها در سال فلان و در ماه فلان و در روز فلان از دنیا رفته است، متوکل گفت: حاضران نیز مانند شما، فوت زینب را نقل کردند ولى من سوگند یاد کرده‏ام که این زن را جز با دلیل قاطع رد نکنم.
امام صلوات الله علیه فرمود: مانعى ندارد دلیل دیگرى هست که او را و غیر او را قانع مى‏کند، گفت: آن کدام است؟ فرمود: گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است، او را پیش درندگان ببرید اگر فرزند فاطمه باشد ضررى نخواهد دید. (20)
متوکل به زن گفت: چه مى‏گویى؟ گفت: او مى‏خواهد من از بین بروم، در اینجا از فرزندان حسن و حسین علیهاالسلام زیاد هستند براى امتحان یکى از آنها را به قفس درندگان داخل کن تا صدق گفته او معلوم شود.
ابوهاشم گوید: والله چهره حاضران متغیر شد، بعضى از ناصبیها گفتند: چرا ابن الرضا (ع) به دیگران حواله مى‏دهد، خودش به قفس درندگان داخل شود. متوکل این پیشنهاد را پذیرفت بامید آن که امام (ع) بدون نقشه متوکل از بین برود.
آنگاه رو کرد به امام که: یا اباالحسن! شما خود این کار را بکنید، امام فرمود: مانعى ندارد، متوکل گفت: پس اقدام بکنید، نردبانى آورده و در گودال شیران قرار دادند، شش عدد شیر در آنجا قرار داشت، امام صلوات الله علیه به میان آنها آمد و در میان آنها نشست، شیران خود را در پیش امام به زمین انداختند، بازوان را به زمین چسبانده و سر خود را به زمین گذاشتند، حضرت دست مبارک به سر هر یک از آنها مى‏کشید و اشاره مى‏فرمود کنار برود، او هم کنار مى‏رفت، تا همه کنار رفته و در مقابل امام ایستادند.
وزیر متوکل به او گفت: این کار درستى نیست، بگویید پیش از آن که این خبر میان مردم پخش شود از گودال بیرون آید، متوکل گفت: یا اباالحسن! قصد سوئى به شما نداشتیم بلکه خواستیم درباره آنچه گفتید یقین داشته باشیم، خوش دارم بیرون بیایید، امام (ع) برخاست و به طرف نردبان آمد، شیران خود را به لباسهاى آن حضرت مى‏مالیدند.
امام چون پاى در اولین پله نردبان گذاشت به شیران اشاره کرد برگردند، شیران برگشتند، امام با نردبان بیرون آمد، آنگاه فرمود: هر که مى‏گوید فرزند فاطمه است در میان آنهابنشیند.
متوکل به آن زن گفت: یاالله تو هم برو میان شیرها بنشین. زن نعره کشید: الله الله دروغ گفتم، من دختر فلان هستم، احتیاج وا دارم کرد که چنین ادعایى بکنم، متوکل گفت او را میان شیرها بیندازید، مادر متوکل در این کار شفاعت کرد، آن زن از مرگ نجات یافت. (21)

* * *
جریان مرد نصرانى‏

هبة الله بن أبى منصور از اهل موصل گوید: در دیار ربیعه، مردى بود نصرانى بنام یوسف بن یعقوب و با پدر من دوستى و آشنایى داشت، روزى به منزل ما آمد، پدرم گفت: علت آمدنت در این وقت چیست ؟
گفت: مرا پیش متوکل عباسى خواسته‏اند، نمى‏دانم مى‏خواهند با من چه کنند ولى خودم را در مقابل صد دینار از خدا خریده‏ام که به على بن محمد بن رضا (ع) تقدیم خواهم کرد، پدرم گفت: در این صورت به مرادت مى‏رسى. او پیش متوکل رفت و بعد از چند روز شاد و خرامان نزد ما بازگشت، پدرم از جریان او پرسید؟
گفت: به شهر سامراء رفتم، اولین بار بود که آن را مى‏دیدم، در خانه‏اى مسکن کردم، گفتم: خوش دارم قبلاً صد دینار را به محضر ابن الرضا (ع) برسانم و کسى از آمدن من واقف نشود، آنگاه پیش متوکل بروم، شنیده بودم که متوکل آن حضرت را از بیرون شدن از خانه قدغن کرده و او در خانه‏اش تحت نظر است .
گفتم: چه بکنم؟ یک نفر نصرانى از خانه ابن الرضا چگونه بپرسم، آیا امکان ندارد که بدانند و سبب سنگینى پرونده من بشود؟! ساعتى در این اندیشه بودم بعد به فکرم رسید که الاغ خویش سوار شده و آن را به حال خود رها کن، هر جا که خواست برود تا شاید خانه او را بى آن که از کسى بپرسم پیدا کنم.
دینارها را در کاغذى پیچیده، در آستینم گذاشتم، سوار الاغ شده و در کوچه‏هاى شهر مى‏گشتم، الاغ در کنار در خانه‏اى ایستاد هر چه کردم جلوتر نرفت، به غلام خود گفتم: بپرس ببین این خانه مال کیست؟ گفتند: خانه ابن الرضا است، گفتم: الله اکبر، واللّه این دلیلى قانع کننده است، در آن موقع خادمى سیاه پوست بیرون آمد و گفت: تو یوسف بن یعقوب هستى؟ گفتم: آرى. گفت: پیاده شو، او مرا در دهلیز خانه نشانید، خودش به درون رفت، پیش خود گفتم: این دلیلى دیگر، این غلام از کجا دانست که نام من یوسف است، کسى که مرا در این شهر نمى‏شناسد؟!!
در این هنگام غلام بیرون آمد و گفت: صد دینار را که در کاغذى پیچیده و در آستین گذاشته‏اى بده، من پول را داده و گفتم: این دلیل سوم، بعد برگشت و گفت: داخل شو، داخل شدم دیدم حضرت در منزل تنهاست. فرمود: یا یوسف! آیا وقت آن نرسید که اسلام بیاورى؟ گفتم: مولاى من! دلیلى بر من آشکار شد که کافى است.
فرمود: هیهات، تو اسلام نخواهى آورد، اما فرزندت فلانى بزودى اسلام مى‏آورد و او از شیعه ماست. یا یوسف! بعضى گمان دارند که ولایت ما به امثال شماها فایده نمى‏بخشد، به خدا دروغ مى‏گویند، (22)آن به امثال شما نیز نافع است، برو براى کارى که دعوت شده‏اى، پیشامد خوبى خواهى دید.
من به خانه متوکل رفتم، هر چه خواستم گفتم و برگشتم، هبةالله گوید: بعد از مرگ او، پسرش را دیدم که مسلمان و شیعه خوبى شده بود، او به من خبر داد که پدرش نصرانى از دنیا رفت و او بعد از وى اسلام آورده است و مى‏گفت: من بشارت مولایم (ع) هستم .(23)

* * *
مرد اصفهانى و شیعه شدن او

در اصفهان مردى بود به نام عبدالرحمان که مذهب اثناعشرى داشت، به او گفتند: از کجا شیعه شدى؟ و به امامت على النقى (ع) معتقد گشتى، نه به دیگران؟ گفت: چیزى دیدم که مرا وادار به شیعه شدن کرد.
من مردى فقیر بودم ولى جرأت داشتم و اهل زبان و استدلال بودم، اهل اصفهان مرا در سالى براى تظلم و شکایت با عده‏اى پیش متوکل عباسى فرستادند، ما در انتظار رفتن به کاخ متوکل بودیم که گفتند: على بن محمد بن رضا (ع) را به دربار خواسته‏اند.
من به حاضران گفتم: این مرد کیست که احضارش کرده‏اش؟ گفتند: مردى علوى است که رافضه به امامتش عقیده دارند، به نظر مى‏آید که براى کشتن و مجازات به دربار مى‏آورند، گفتم: در همین جا خواهم بود تا ببینم او چگونه آدمى است .
دیدم او سوار بر اسبى آمد. مردم در چپ و راست او، با احترام برخاستند و به او تماشا مى‏کردند، چون او را دیدم بى اختیار مهرش در قلب من افتاد، شروع به دعا کردم که خداوند شر متوکل را از او دفع کند، او در میان مردم فقط به «یال» اسب خود نگاه مى‏کرد و مى‏رفت، چون به نزد من رسید، رو به من کرد و فرمود: خدا دعایت را مستجاب فرمود، خداوند عمرت را زیاد کند و به مال و فرزندت کثرت بخشد: «قال استجاب الله دُعاءَک و طوّل عمرک و کثّر مالک و ولدک».
من از شنیدن کلام او رعشه گرفته و خودم را به میان یاران خود انداختم، گفتند: چه شد تو را؟!! گفتم: هیچ، خیر است، به آنها از این جریان خبر ندادم، چون به اصفهان برگشتیم، خداوند درهاى ثروت را به روى من باز کرد، اینک در خانه یک میلیون درهم نقدینه دارم، غیر از آنچه در خارج خانه مالک آن هستم و خداوند به من ده نفر فرزند عطا فرموده است .
و اکنون به سن هفتاد و چند رسیده‏ام، و من به امامت او عقیده دارم چون از ما فى الضمیر من خبر داد و خداوند دعاى او را درباره من قبول فرمود. (24)

* * *
امام (علیه السلام) و علم اسرار

محدثى به نام حسین بن على نقل مى‏کند: مردى محضر امام هادى (ع) آمد، بشدت مى‏لرزید و مى‏ترسید، گفت: یا ابن رسول الله! پسر من از محبین شماست، امشب او را از فلان بلندى به پایین خواهند انداخت و در آن جا دفنش خواهند کرد.
امام فرمود: چه مى‏خواهى؟ عرض کرد: آنچه پدر و مادر مى‏خواهند یعنى سلامت و نجات پسرم را، فرمود: بر او ضررى نخواهد رسید، به منزلت برگرد، پسرت فردا پیش تو خواهد آمد، چون صبح شد، دید پسرش صحیح و سالم آمد، پدرش فرمود: پسر عزیرم! جریانت از چه قرار شد؟
گفت: پدرجان! وقتى که قبرم را کندند و دستهایم را بستند تا از بلندى پرتابم کنند، ده نفر انسان پاک و معطر آمدند و به من گفتند: چرا گریه مى‏کنى؟ گفتم: مى‏خواهند مرا بکشند.
گفتند: وقتى که کشنده کشته شد، خودت را آماده کرده ملازم قبر رسول الله مى‏شوى؟ گفتم: آرى، در این بین آنها حاجب خلیفه را که مأمور کشتن من بود گرفته و از قله کوه پایین انداختند، کسى نعره او را نشنید و کسى آن مردان را ندید، آنها مرا پیش تو آوردند و منتظر خروج و رفتن من هستند، این را گفت، پدرش را وداع کرد و رفت.
پدرش محضر امام هادى (ع) آمد و ماجرا را تعریف کرد، در آن موقع اراذل و اوباش راه مى‏رفتند و مى‏گفتند: فلانى را از قله کوه به پایین انداختند، امام (ع) با شنیدن سخن آنها تبسم مى‏کرد و مى‏فرمود: آنچه را که ما مى‏دانیم آنها نمى‏دانند، یعنى فکر مى‏کنند که آن جوان را انداخته‏اند، حال آن که حاجب را انداخته و تکه پاره کرده‏اند.(25)، ظاهراً ملازم شدن در مدینه و کنار حضرت رسول (ص) ماندن براى آن بوده که دیگر در سامراء نماند و کسى او را نشناسد.

پی نوشتها:

1- کافور خادم از رجال و روات امام هادى (ع) است.
2- از فرماندهان عباسى و از اتراک است .
3- بحار: ج 50 ص 126 از امالى طوسى.
4- على بن جعفر صادق (ع) از رجال امام هادى و امام عسکرى و ثقه است .
5- ظاهراً منظور همان خیران الخادم قراطیسى غلام حضرت رضا (ع) است .
6- واثق بالله فرزند معتصم عباسى، نهمین خلیفه عباسى.
7- یعنى متوکل عباسى برادر واثق که بدستور برادرش در زندان بود.
8- احتجاج طبرسى: ج 2 ص 454.
9- برانس که مفردش برنس است کلاه درازى بود که در صدر اسلام مى‏پوشیدند.
10- او از فرماندهان بزرگ متوکل عباسى بود.
11- این آیه در سوره هود: 65 سخن حضرت صالح است که چون ناقه‏اش را کشتند فرمود: بعد از سه روز عذاب خواهد آمد.
12- سفینة البحار: (وکل).
13- مروج الذهب ج 2 ص 393.
14- ظاهراً آن زرافه است بجاى زراره که حاجب متوکل بود.
15- آیه شریفه درباره قوم صالح است که پس از کشتن ناقه‏اش فرمود: بعد از سه روز عذاب شما را خواهد گرفت، این وعده غیر قابل تخلف است، سوره هود آیه 65.
16- بحار: ج 50 ص 148 ازمختار خرائج.
17- در حاشیه بحار فرموده: آن در خرائج زرافه است .
18- بحار: ج 50 ص 146 از مختار خرائج.
19- نجاشى درباره او فرموده: داوود بن قاسم ابوهاشم جعفرى کان عظیم المنزله عند الائمة شریف القدر ثقة. شیخ در رجال فرموده: داود بن القاسم الجعفرى یکنى ابا هاشم ثقة.
20- ظاهراً منظور فرزندان اصلى فاطمه و امامان علیهم السلامند.
21- بحار: ج 50 ص 149 از خرائج.
22- ظاهراً منظور امام نفع دنیاست.
23- بحار: ج 50 ص 144.
24- بحارالانوار: ج 50 ص 142 از مختار الخرائج.
25- مناقب: ج 4 ص 416، بحار: ج 50 ص 174 از مناقب.


منبع: خاندان وحى

 

امام هادی علیه السلام و یک نکته از روانشناسی اجتماعی

امام هادی(علیه السلام) و یک نکته از روانشناسی اجتماعی
امام هادی(علیه السلام) و یک نکته از روانشناسی اجتماعی


نویسنده: حجت الاسلام کیوان عزتی




در این نوشتار قصد داریم تنها به عنوان نمونه، به ترجمه و شرح یکی از روایات صادره از ائمه‌ی معصومین (علیهم‌السلام) که در آن به یک مسأله از مسایل روان‌شناسی اجتماعی اشاره شده است، بپردازیم. این روایت از میان روایات صادره از امام هادی (علیه‌السلام) انتخاب شده است.
بررسی تأثیرات متقابل فرد و اجتماع و توجه به تعامل میان فرد و جامعه، موضوعی نیست که صرفاً در عصر حاضر و با ظهور علم روان‌شناسی جدید به آن توجه شده باشد. بسیاری از فلاسفه و حکما از زمان‌های بسیار دور موضوعات روان‌شناسی اجتماعی را به زبان خود و با روش‌های مرسوم عصر خویش مورد بحث و بررسی قرار داده‌اند. در یک تعریف ساده، روان‌شناسی اجتماعی به عنوان علم مطالعه‌ی رفتار متقابل بین انسان‌ها یا علم مطالعه‌ی تعامل انسان‌ها شناخته می‌شود. رفتار فرد در گروه، مسأله‌ی هم رنگی، بررسی نگرش و تغییرات آن، تأثیر عوامل اجتماعی روی رفتار، توجیه خود و ... عمده‌ترین مباحث مورد علاقه‌ی روان‌شناسان اجتماعی است.
با توجه به این نکته که اهل بیت (علیهم‌السلام)، حاملان و وارثان وحی و علوم انبیا و خزانه داران علم الهی، منبع علم، معرفت و حکمت هستند و به همین دلیل مؤمنان موظف به اخذ معارف و علوم خود از این منبع هستند و باید نظام معرفتی خود را بر اساس آنچه از این منبع جوشیده و تراوش کرده است، شکل و سامان دهند. برای درک صحیح مسایل مربوط به روان‌شناسی اجتماعی نیز سزاوار است که به این منبع مراجعه کنیم.
بدیهی است که سامان دادن علم روان‌شناسی اجتماعی با گرایش اسلامی آن، تلاش گسترده‌ای را می‌طلبد که از موضوع این نوشتار خارج است. در این نوشتار قصد داریم تنها به عنوان نمونه، به ترجمه و شرح یکی از روایات صادره از ائمه‌ی معصومین (علیهم‌السلام) که در آن به یک مسأله از مسایل روان‌شناسی اجتماعی اشاره شده است، بپردازیم. این روایت از میان روایات صادره از امام هادی (علیه‌السلام) انتخاب شده است.
ترجمه و شرح روایت: قالَ الامامُ أبو الحسن، علىّ الهادى صلوات اللّه و سلامه علیه:

* لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ،

از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى و مکدر و آزرده خاطرش ساخته‏‌اى یا بر او خشم گرفته‌اى، صفا، یک رنگی، صمیمیت و محبت مجوى.
جامعه‌ی سالم، جامعه‌ای است که بین افراد آن جامعه محبت، یک رنگی، صفا و صمیمیت حکم فرما باشد و آحاد آن جامعه هم‌چون اعضای یک خانواده نسبت به هم با صفا معاشرت کنند؛ خشم و غضب بی‌جا، قلب‌های مملو از کینه و کدورت‌های حاصل از اختلاف‌ها، این آرامش اجتماعی را مورد تهدید قرار خواهند داد. کسی که در رفتار خود با دیگران این اصل را رعایت نکرده است، طبیعتاً نباید انتظار صفا و صمیمیت از طرف دیگران داشته باشد.

* ولاَ الوَفاءَ مِمَّنْ غَدَرْتَ بهِ،

و از کسی که به او وفا نکرده‌ای، خیانت کرده‌ای و نیرنگ زده‏اى، وفاداری طلب مکن.
قرآن کریم، با این که بزرگ‌ترین دشمن اسلام را یهود و مشرکان می‌داند و در توصیف آنان می‌فرماید:
« لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا؛ یهود و مشرکان را لجوج‌ترین دشمن نسبت به افراد با ایمان می‌یابی.»[1]
اما همین قرآن، هر زمان که پای پیمان و وفاداری نسبت به آن به میان می‌آید، دستور می‌دهد که مسلمانان پیمان‌های خود را حتی با این گروه‌ها حفظ کنند و چیزی از آن کم نکنند. از این رو می‌فرماید:
«إِلاَّ الَّذینَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقیمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ؛ مگر با آنان که در نزدیکی مسجد الحرام پیمان بستید، تا آنان به پیمان خود وفادارند، شما نیز وفادار باشید. همانا خداوند پرهیزکاران را دوست می‌دارد.»[2]
با این وصف، وفاداری نیز از لوازم جامعه‌ی سالم است و در طرف مقابل، نیرنگ و خیانت از عوامل تهدید کننده‌ی این اصل مهم اجتماعی است. کسی که در رفتار با سایر افراد، طریق خدعه، نیرنگ و خیانت را پیش گرفته و به لوازم وفا متعهد نبوده است نباید از دیگران انتظار وفاداری داشته باشد.

* وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ،

هم‌چنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى و تیر بدگمانى‏ات را به او نشانه رفته‏‌‌اى و نسبت به او با سوء ظن برخورد کرده‏‌‌ای، نصیحت، موعظه، خوش‏بینی، خیرخواهى و خلوص طلب نکن.
«نصح» و خیرخواهى به این معناست که نه تنها انسان خواهان زوال نعمت از دیگران نباشد بلکه طالب بقاى نعمت و افزون شدن آن براى همه‌ی نیکان و پاکان گردد، یا به تعبیرى دیگر آنچه از خیر، خوبى و سعادت معنوى و مادى براى خویش مى‌خواهد براى دیگران نیز بطلبد و این یکى از فضایل معروف است که در آیات قرآن و روایات اسلامى به آن اشاره شده است. پیامبران الهى خیرخواهان امت‌ها بودند و یکى از صفات بارز آن‌ها همین موضوع بود.
قرآن مجید از زبان «نوح» شیخ الانبیا چنین نقل مى‌کند که به قوم خود فرمود:
«اُبَلِّغُکُمْ رِسَالاَتِ رَبِّى وَ اَنْصَحُ لَکُمْ وَ اَعْلَمُ مِنَ اللهِ مَا لاَتَعْلَمُونَ؛ رسالت‌هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‌کنم و خیرخواه شما هستم و از خداوند چیزهایى (از لطف و مرحمت و عنایت) مى‌دانم که شما نمى‌دانید.»‍[3]
در این جا بعد از مسأله‌ی ابلاغ رسالت، سخن از نصح و خیرخواهى امت به میان آمده که نقطه‌ی مقابل حسد، بخل و خیانت است. همین معنا با تفاوت مختصرى در مورد پیامبران بزرگ خدا، «هود، صالح و شعیب (علیهم‌السلام)» نیز وارد شده است. بدیهى است که خیرخواهى منحصر به این چهار بزرگوار نبوده بلکه تمامی انبیاى الهى و اولیای معصومین این ویژگى را داشته‌اند و پیروان راستین آنان نیز باید خیرخواه دیگران باشند.
در حدیثی از پیامبر اکرم آمده است که فرمودند: « اِنَّ اَعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ اَمْشَاهُمْ فِى اَرْضِهِ بِالنَّصِیحَةِ لِخَلْقِهِ ؛ بلند مقام‌ترین مردم در پیشگاه خداوند در قیامت کسى است که از همه بیش‌تر تلاش در خیرخواهى مردم کرده است.»[4] و در روایت دیگرى از همان حضرت (صلى‌الله‌علیه‌وآله) میزان و معیارى براى خیرخواهى بیان شده و آن این است که از منافع دیگران به اندازه‌ی منافع خویش دفاع کند، ایشان می‌فرمایند: «لَیَنْصَحُ الرَّجُلُ مِنْکُمْ اَخَاهُ کَنَصِیحَتِهِ لِنَفْسِهِ؛ هر کدام از شما باید نسبت به برادر مؤمن خود خیرخواه باشید به همان اندازه که نسبت به خویش خیرخواه است!»[5]
واژه‌ی «نصح» و «نصیحت» اگر چه در زبان روزمره‌ی فارسى ما معمولاً به معنای اندرز به کار مى‌رود ولى در لغت عرب چنین نیست، بلکه مفهوم وسیع و گسترده‌اى دارد. «راغب» در کتاب «مفردات» مى‌گوید: «نصح و نصیحت» هر کار و هر سخنى است که در آن مصلحت دیگرى باشد و این واژه در اصل به معناى خلوص و اخلاص است. به همین دلیل عسل خالص را «ناصح» مى‌گویند، کار خیاط را هم نصح مى‌نامند به خاطر اصلاح کردن پارچه‌اى که به او داده شده است و از آن جا که شخص خیرخواه از روى خلوص و اخلاص در اصلاح کار دیگران مى‌کوشد، واژه‌ی نصح و نصیحت درباره‌ی او به کار مى‌رود و اصولاً هر چیزى که خالص و صاف باشد، خواه در سخن یا عمل و در امور مادى یا معنوى، واژه‌ی «نصح» بر آن اطلاق مى‌شود. بنابراین هنگامى که در بحث‌هاى اخلاقى سخن از نصیحت به میان مى‌آید، مقصود، ترک هر گونه حسد، کینه، بخل، سوء ظن و خیانت است.[6] در نتیجه کسی که از نصح و خیرخواهی نسبت به دیگران دریغ کرده و با سوء ظن با دیگران روبه‌رو شده است نباید انتظار خیرخواهی از آنان داشته باشد.

* فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ. [7]

چون که دیدگاه، افکار و قلب دیگران نسبت به تو، همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى‌باشد.
امام (علیه‌السلام) در این فراز پایانی، علت آنچه را که در سطور گذشته مرور کردیم بیان می‌فرمایند و آن این که: «قلب‌ها با هم مرتبطند و رفتار انسان با دیگران در رفتار آن‌ها با انسان اثر مستقیم دارد و آنچه که هر کسی در دل نسبت به دیگران دارد، دیگران نیز همان را در دل نسبت به او خواهند داشت.»(*)

پی نوشت ها :

(1) سوره‌ی مائده : 82
(2) سوره‌ی توبه : 7
(3) سوره‌ی اعراف : 62
(4) اصول کافى، صفحه‌ی 28، حدیث 5 و 4
(5) همان مدرک.
(6) اخلاق در قرآن، جلد 2، نصح و خیرخواهی
(7) بحارالانوار: ج 50، ص 177، ح 56، و ج 71، ص 182 ح 41.

منبع:www.basadeghin.com

سیاست و حکومت در سیره امام هادى(علیه السلام)

سیاست و حکومت در سیره امام هادى(علیه السلام)
سیاست و حکومت در سیره امام هادى(علیه السلام)

ائمه ى معصومین (ع ) با آن که در شرایط مختلف زندگى قرار داشتند, ولى هدف واحدى را دنبال مى کردند. تلاش براى بدست گرفتن زمام دولت و قدرت سیاسى , محو آثار انحراف و ارجاع رهبرى به جایگاه طبیعى آن , بالا بردن شعور فرهنگ شیعیان براى تمییز بین اسلام حقیقى که رسول الله (ص ) آن را آورده بود, و اسلامى که امراء و خلفاء آن را ارائه مى دادند, مطرح کردن حقانیت و شایستگى خود براى حکومت و خلافت و غاصبیت خلفاء زمان و... از کارهایى بود که ائمه (ع ) آن ها را عملى مى کردند. لکن اقتضاى شرایط و اوضاع براى حضرت امیرالمؤمنین (ع ) و حسنین (ع ) به گونه ى بود که مى توانستند براى تغییر اوضاع سیاسى و گرفتن زمام حکومت به انقلاب مسلحانه دست بزنند. در حالى که سایر امامان در طول دوره ى امامت خود قادر نبودند براى تغییر نظام سیاسى به اقدامات علنى دست بزنند, چه رسد به آن که زمام حکومت را در دست گیرند. انقلاب هاى علویان هیچ یک به هدف نرسید, هر چند در بیدارى وجدان عمومى مبنى بر غاصب بودن خلفاء بنى امیه و بنى عباس اثر عمده داشت .
دوران امامت حضرت امام هادى (ع ) مقارن بود با خلافت متوکل عباسى , و او چون منصور دوانقى و هارون الرشید قسى القلب , بیدادگر و سخت گیر بود.در دوره ى امامت امام رضا و امام جواد (ع ) شیعیان مى توانستند تشکلات خود را وسیع و گسترده ساخته , و ارتباط خود را با امامان بعنوان شخصیت هاى شایسته ى حکومت و خلافت عمیق تر سازند, اما با روى کار آمدن متوکل , سخت گیرى هاى مجدد آغاز شد که از جمله برخوردهاى خشن و بیر حمانه ى متوکل در خراب کردن آرامگاه امام حسین (ع ) و هموار کردن زمین هاى اطراف آن و کاشتن آن هاست و همچنین سخت گیرى ها و ممنوعیت زائران آن حضرت زیرا کربلا توانسته بود ارتباط عاطفى توده ى مردم را با اندیشه ى شیعه و امامان تقویت نماید.
نهضت هاى علویان در عصر او ناکام ماندند, و سخت گیرى هاى او با آل على در مدینه بسیار اندوه آور بود و عبدالله ابن یحیى وزیر او نیز همانند متوکل با شیعیان خصومت آشتى ناپذیر داشت . متوکل در پى این سخت گیرى ها متوجه امام هادى (ع ) در مدینه شده و دستور داد آن حضرت را از مدینه به سامراء آوردند, تا بتواند از نزدیک رفت و آمد و ارتباط او را با شیعیان آن حضرت تحت نظر بگیرد. یحیى ابن هرثمه مامور آوردن آن حضرت از مدینه به سامراء است , او براى این که حساسیت هاى سیاسى ایجاد نشود, امام (ع ) را محترمانه از مدینه بیرون کرد, ولى بدلیل موقعیت و محبوبیت آن حضرت در میان مردم , مردم مدینه آن چنان مضطرب شدند و گریه و ناله کردند, که یحیى مى گوید: مثل آن را ندیده و نشینده بودم , و سوگند یاد کردم که هیچ گونه قصد سویى نسبت به امام (ع ) ندارم , تا آن که وضع شان آرام و گریه هاى شان خاموش گردید. امام هادى (ع ) در سامراء با استقبال بى سابقه ى مردم روبرو گردید, و در خانه ى خزیمه ابن ثابت جا داده شد. طبیعى است که استقبال این چنین گرم از امام هادى (ع ) آن هم در پایتخت متوکل , میزان وجهه و نفوذ مردمى و محبوبیت و ارتباط مردم را به آن حضرت مى رساند, و این براى متوکل ناراحت کننده بود. نفوذ معنوى آن حضرت در بین درباریان متوکل نیز از عواملى بود که براى او تکان دهنده بود, چنانچه یحیى مى گوید: امام (ع ) درنظر من بزرگ جلوه کرد و خود کمر بخدمت او بستم , وقتى به اسحق ابن ابراهیم طاطرى والى بغداد برخوردم , به من گفت : این مرد زاده ى رسول خدا است , مبادا متوکل ترا به قتل او وادار نماید که رسول خدا در روز قیامت خصم تو خواهد بود و به وصیف ترکى برخوردم و از رسیدن امام خبر دادم و به من گفت : اى یحیى بخدا اگر یک تار موى از او کم شود مسؤول آن تو هستى , تعجب کردم چگونه گفتار او با گفتار اسحق یکى است . امام هادى مدت بیست سال در سامراء ماند و على الظاهر زندگى آرامى داشت , و متوکل بعلاوه ى آن که حرکات و فعالیت هاى آن حضرت را تحت نظر داشت , تلاش مى کرد که با متصل ساختن امام (ع ) بحلقه ى درباریان از ابهت امام (ع ) بکاهد و شخصیت و عظمت او را پیش مردم خرد کند, اما در این تلاش خود ناکام ماند .
از سویى دیگر متوکل اصرار فراوان داشت که امام هادى (ع ) را در مجلس بزم خود بیاورد, و با چنین نقشه ى مى توانست از محبوبیت و نفوذ معنوى او کاسته ,و آن حضرت را از دیدگاه مردم بیندازد, و پیروان آن حضرت را از وى دور نماید, ولى بدین کار موفق نشد.
متوکل از آن که امام هادى (ع ) در مجلس او چندان حضور نمى یافت و با حضور خود روى عمل هاى او سرپوش نمى گذاشت , شدیداً ناراحت بود. برایش گفتند: اگر به او دست پیدا نمى کنى , برادرش موسى از حضور در بزم تو ابایى ندارد. گفت : او را بیاورید, تا بوسیله ى او چهره ى امام هادى براى مردم و شیعیانش دگرگون جلوه داده شود و بتوانیم بگوییم که فرزندان رضا که این همه ادعاى پاکى و قداست مى کنند چنین است و چنان .
همین بود که براى او نامه نوشتند و او را با احترام و اکرام به سامراء آوردند. فرماندهان و اعیان و دسته ى از بنى هاشم از او استقبال کردند, و خانه ى را برایش در نظر گرفتند تا اسباب عیاشى فراهم باشد, و متوکل شخصاً در آن خانه با او همساز شود و بدینوسیله سوژه ى تبلیغاتى علیه امام درست نمایند و... حضرت امام هادى نیز به نوبه ى خود از موسى استقبال به عمل آورد, و پنهانى بدو گفت : متوکل ترا براى این دعوت کرده است که به حیثیت و آبروى تو و خاندانت لطمه وارد نماید مبادا که شأن و منزلت خود را پایین بیاورى . سخنان امام هادى (ع ) در دل و روح برادرش موسى مؤثر افتاد, و او با آن که سه سال با قدر و احترام در سامراء ماند, ولى متوکل موفق نشد که به او دست یافته و پیاله ى شرابى به او بدهد, و یا به کارهاى رقص و آواز خوانى او را وادار نماید, و او هر روز بهانه ى مى کرد که مثلاً مریضم یا عذر دیگرى را پیش مى کشید, و بخواسته هاى شیطانى متوکل تن درنداد.
و نظیر این را در مورد على ابن اسمعیل , پسر برادر امام موسى ابن جعفر (ع ) مى بینیم که در نزد هارون الرشید از امام موسى کاظم سعایت مى کرد و امام (ع ) مال هنگفتى را براى او داد تا دست ازین کار بردارد. متوکل در این نقشه هاى خود شکست خورد, و شخصیت امام در سامراء به قدرى با شکوه و با عظمت بود که که همه به آن حضرت احترام مى گذاشتند و ناخواسته در برابرش برخاسته و آن حضرت را محترم مى شمردند, جاذبه اى شخصیت امام (ع ) و محبوبیت او براى متوکل نگران کننده بود. از این جهت سخت گیرى خود را نسبت به امام (ع ) افزایش داد. اما امام (ع ) هیچ گاه تسلیم خواسته هاى متوکل نشد, و مطابق خواسته ى او کارى نکرد و سخنى نگفت , و بلکه برخلاف خواسته هاى او سخن مى گفت .
خبرچینان نزد متوکل سعایت کردند که در منزل امام هادى (ع ) اسلحه و کتب از شیعیانش نگهدارى مى شود, متوکل عده ى از ترک ها و کسانى دیگر از درباریانش را شب هنگام به منزل آن حضرت فرستاد, آنان بى خبرانه در خانه ى آن حضرت هجوم آوردند, دیدند آن حضرت در خانه اش تنها است , فرش خانه اش ریگ و سنگ ریزه است و لحافى از پشم بالاى سر خود انداخته و متوجه خداوند است و آیاتى از قرآن را که درباره ى وعد و وعید بود, با آواز خوش مى خواند. آن حضرت را بهمان حالتى که بود شبانه نزد متوکل بردند, و این هنگامى بود که متوکل ظرف شرابى در دست داشت و از آن مى خورد, و امام (ع ) را تعظیم کرد و وضعیت بگونه ى بود که نمى توانست شرابخوارى خود را توجیه نماید, و جامى که در دستش بود نوشید. امام هادى (ع ) وضعیت را که چنین دید از خوف آن که مبادا او را مجبور کند به گرفتن ظرف شراب , فرمود: خون و گوشت من هنوز به خمر آلوده نشده مرا معاف دار, آن حضرت را معاف کرد و گفت : برایم شعر بخوان , امام فرمود: به شعر کمتر توجه داشته ام . متوکل گفت : چاره ندارى از خواندن شعر. طبیعى است که منظور متوکل آنچنان اشعارى که حاوى موعظه و حکمت باشد نیست , بلکه منظر او اشعارى است که با وضعیت جلسه ى بزم او تناسب داشته باشد, اما امام هادى (ع )این اشعار را انشاء فرمود که براى یک دیکتاتور سخت تکان دهنده و براى افشاى چهره هاى خلفاى غاصب خیلى جالب است :
با توا على قلل الاجبال تحرسهم غلب الرجال فما اغنتهم القلل
آنان کسانى بودند بر بلنداى حکومت آرمیده و مردان قوى از آنان نگهدارى مى کردند, اما زندگى بر این بلندى ها آنان را بى نیاز نساخت .
واستنزلوا بعد عز عن معاقلهم فاودعوا حفرا بئس مانزلوا
پس از آن که شکوه و عزت که داشتند, از پناهگاه هاى خود فرو کشیده شدند و در حفره هایى قرار گرفتند که بد جایگاهى است .
ناداهم صارخ من بعد ما قبروااین الامرة والتیجان و الحلل
آنگاه که مدفون شدند منادى فریاد مى زند که کجا است تخت ها و تاج ها و حله هاى زیبا؟ این الوجوه التى کانت منعمةمن دونها تضرب الاستار و الکلل
کجا است آن صورت هایى که در ناز و نعمت غرق بودند, و در پس پرده هاى گران قیمت بسر مى بردند؟ فافصح القبر عنهم حین سئالهم تلک الوجوه علیها الدود یقتتل
قبر از جانب آنان بصدا در مى آید و مى گوید: بر سر آن صورت ها, کرم ها با همدیگر در حال نبردند. قد طالما اکلوا دهراً و ما شربوافاصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا
بعد از مدت هاى درازى که خوردند و نوشیدند هم اکنون مورد طعمه ى کرم ها قرار گرفتند. وطالما عمروا دوراً لتحصنهم ففارقوا الدور والاهلین و انتقلوا
پیوسته خانه هایى را آباد کردند تا آنان را نگهدارند, پس از خانه ها و خانواده جدا گشته و رهسپار گور شدند. و طالما کنزوا الاموال و ادخروافخلفوها على الاعداء و ارتحلوا
چندان که اموال را ذخیره و جمع آورى کردند, هم اکنون براى دشمنان بجا گذاشتند و خود کوچ کردند. اضحت منازلهم قفرا معطلةو ساکتوها الى الاجداث ارتحلوا
خانه هاى شان بسان بیابان خشک درآمد, و ساکنین آن ها به جانب گورهاى خود رهسپار شدند. امامان شیعه براى پنهان داشتند بعضى امور از نظر عمال حکومت که ناگهان به خانه ى آن ها. هجوم مى آوردند, مخفى گاه هایى داشتند اسحق جلاب مى گوید: براى ابى الحسن الهادى (ع ) گوسفندانى زیادى خریدارى کردم , آن حضرت مرا در طویله ى خانه اش که جایگاه وسیعى بود و قبلاً آن را ندیده بودم , برد و گوسفندان را در جایگاه هاى آن متفرق کردم .
وقتى در قول اسحق دقیق شویم که گفت : مرا در طویله ى خانه اش داخل کرد, جایگاه وسیعى که قبلاً آن را ندیده بودم , این نکته تایید مى گردد که اسحق دائماً براى امام (ع ) گوسفندانى مى خریده و در اصطبل جا مى داده , ولى این مکان وسیع را تا امروز ندیده است . طویله ى به این بزرگى و آن هم مخفى , بدان دلیل است که آن هایى عادتاً به خانه ها هجوم مى آوردند, اطاق ها, صندوق ها, سبدها و جعبه ها را تفتیش مى کردند, اما اصطبل مورد گمان آن ها نبود. اگر احیاناً وارد اصطبل هم مى شدند, این مکان ها براى شان مخفى مى ماند, چنانچه براى اسحق سال ها مخفى بود.
شیعیان بدستور امام هادى (ع ) داخل در مناصب حکومتى شده و بموقع به شیعیان کمک مى کردند, و هم گزارش هاى دقیق را براى امام مى رساندند; و امام براساس گزارش هاى آنان که در منصب وزارت و فرماندهى لشکر بودند در برابر حادثه هاى احتمالى در حالت آماده باش قرار مى گرفتند چنان که یعقوب ابن یزید کاتب یکى از منشیان مستنصر عباسى بود, و او از کسانى است که چند کتاب در موضوعات بداء, المسایل , نوادر الحج و... نوشته است .
بدیهى است که آنان مخفیانه عمل مى کردند, زیرا در غیر این صورت خلفاء هر شخصى را که با امام هادى ارتباط داشت , تحت فشار قرار داده و طرد مى کردند. جبران خادم گوید: خدمت امام هادى به مدینه رسیدم , آن حضرت پرسید از واثق بالله خلیفه عباسى چه خبر دارى ؟ گفتم : فدایت گردم او در عافیت بسر مى برد, و من ده سال است که از نزدیک ترین نزدیکان او هستم . امام هادى فرمود: اهل مدینه مى گویند او مرده است سپس پرسید جعفر متوکل در چه وضع است ؟ گفتم : او در بدترین حال در زندان بسر مى برد. امام (ع ) فرمود: هان او فعلاً فرمان را در دست دارد. باز هم پرسید ابن زیات چه کار مى کند؟ گفتم : فدایت شوم مردم با او است و فرمانش فرمان است . امام (ع ) فرمود: او بد قدوم گردید و بعد سکوت کرد.
پس از آن گفت : اى جبران مقدرات و دستورات الهى باید جارى شود, واثق مرده و متوکل در جایش نشسته و ابن زیات کشته شده است . گفتم : فدایت شوم چه وقت ؟ گفت : شش روز بعد از بیرون شدن تو از سامراء .
آیا این قصه از وجود شبکه ى اطلاعاتى و ناظران دقیق بر وضع سیاسى پرده بر نمى دارد که گزارش هاى دسته اول را براى امام هادى مى رساند؟ آیا این ها غیر از عناصر و دوستان امام (ع ) بودند که در پست هاى حساس حکومتى قرار داشتند و گزارش هاى دسته اول را به اسرع وقت براى امام مى رساندند؟ (البته برخى از این امور از خبرهاى غیبى امام (ع ) حکایت دارد).
بدلیل فعالیت امام هادى (ع ) و وکلاى آن حضرت , تشیع روز به روز در حال گسترش بود و این گسترش را به ویژه از آثار ضد شیعى و از اقدامات سیاسى و نظامى فرمانروایان بر ضد شیعیان مى توانیم دریابیم . ارتباط امام هادى با شیعیان عراق , مصر و نواحى دیگر برقرار بود و سیستمى که این ارتباط را بصورت محکم و پیوسته برقرار مى کرد سیستم وکالت بود. اینان بعد از امام رضا و امام جواد و امام هادى (ع ), کار تنظیم ارتباط میان امام و شعییان را به عهده داشتند. آن ها به علاوه بر جمع آورى مالیات و پاسخگویى به مسایل فقهى و کلامى , مسؤولیت تثبیت امامت امام بعدى را نیز بعهده داشته اند, سیستم وکالت در تثبیت موقعیت سیاسى وفرهنگى شیعه ى امامیه نقش اساسى داشت .
این افراد بیشتر بواسطه ى نامه و توسط افراد مطمئن که بویژه براى حج و یا زیارت مشهد امام حسین (ع ) به حجاز و عراق مى آمدند, با امام هادى (ع ) در ارتباط بودند, على ابن جعفر الوکیل از وکلاى حضرت امام هادى (ع ) در بغداد است , در باره ى وى به متوکل گزارش هایى دادند, و بدنبال آن وى را دستگیر و زندانى کرد. او مدت طولانى در زندان بود, زمانى که آزاد شد بدستور امام هادى (ع ) راهى مکه شده و در آن جا ماند. قم , کاشان , نیشابور,رى , دیلم , جرجان , طالقان , خراسان و... بصورت مراکز بزرگ تشیع درآمده بود و با امام هادى ارتباط تنگاتنگ داشتند.
متوکل که نفوذ و محبوبیت امام هادى (ع ) و گسترش تشیع را مشاهده کرد, و همه ى طرح هاى خود را خنثى و نقشه هاى خود را نقش برآب دید, وجود امام هادى (ع ) را تحمل نکرد و تصمیم برقتل آن حضرت گرفت , چنانچه ابن رومه مى گوید: من به سامراء آمدم و دیدم که متوکل حضرت امام هادى (ع ) را بدست سعید حاجب سپرده است تا او را بقتل برساند, اما دو روز بعد, خود در بسترش مورد حمله ى ترکان قرار گرفت و کشته شد, و این را امام (ع ) پیشگویى کرده بود. پس از کشته شدن متوکل فرزندش مستنصر, بر سر کار آمد, اما فشارها و سخت گیرى ها نسبت به امام هادى (ع ) و شیعیان و علویان , کمى کاهش یافت ; و این موجب شد که در سرزمین هاى اسلامى , سازماندهى شیعیان بیشتر گردد, هر زمانى که یکى از وکلاى آن حضرت دستگیر مى شد, امام (ع ) بجاى وى شخص دیگرى را معین مى کرد, و از جمله محمد ابن فرج ازمصر دستگیر شده و به عراق آورده شد و هشت سال در زندان بسر برد. شیعیان امامیه در مصر, از سوى یزید ابن عبدالله ترکى حاکم مصر, مورد آزار قرار گرفتند. وى ابى هضره را با پیروانش دستگیر کرد, و اینان متهم بودند که فعالیت هاى زیر زمینى علیه حکومت داشته اند, و در سال 284به عراق رانده شدند. عملیات دستگیرى پیروان امام هادى (ع ) از سوى دستگاه خلافت و عمال آن افزایش یافت , و بعنوان نمونه محمد ابن حجر کشته شد و حاکم مصر, سیف ابن لیث را دستگیر کرد, و در سامراء نیز عده ى از پیروان امام (ع ) دستگیر شدند, و ایوب ابن نوح وکیل آن حضرت در کوفه تحت تعقیب قاضى شهر قرار گرفت و... اگر امام هادى (ع ) و سایر امامان با پیروان خود, فعالیت سیاسى و قصد براندازى حکومت را نداشتند چرا آن ها را از مدینه ـ زادگاهشان ـ کوچ مى دادند. و این همه سخت گیرى و فشار برآن ها وارد مى کردند؟
منبع:پایگاه بلاغ


 

گوشه‏ای از کرامات امام هادی (علیه السلام)

گوشه‏ای از کرامات امام هادی (علیه السلام) (1)
گوشه‏ای از کرامات امام هادی (علیه السلام)


نویسنده: حسین تربتی
امشب مدینه به جنان می‏نازد
آدم به تمام قدسیان می‏نازد
در سال 212 هجری، نیمه ذی حجّة، در اطراف مدینه، در محلی به نام «صریا» ستاره دیگری از نسل پاک رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در آسمان امامت و ولایت طلوع کرد، و با نورانیت مَقدَم خویش، قلب پدر و شیعیان را پر از نشاط و شادی نمود.
گلی از گلشن طه به جهان رو کرده
که جهان را ز صفا جنّت رضوان کرده
نور چشمان جواد است، بُوَدْ نام علی
که خدایش ز شرف، ناطق قرآن کرده
آری، نام او «علی» است و القاب زیبایش عبارت‏اند از: «نقی»، «هادی»، «عالم»، «فقیه»، «امین»، و «طیّب». و به آن حضرت «علی رابع»، و «ابوالحسن ثالث» نیز گفته‏اند. پدر گرامیش، امام جواد علیه‏السلام و مادر گرامی‏اش، «سمانه مغربیّه» است که او را به اسامی ماریه قبطیه، یدش، و حویث، و القابی چون: عابده، سیده شب زنده‏دار، قاری قرآن و... یاد کرده‏اند.(2)
امام هادی علیه‏السلام در سن هشت سالگی (سال 220 هجری) به امامت رسید. دوران امامت آن حضرت همزمان بود با خلافت معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز، که از بین آنها متوکل، ستمگرترین خلیفه عباسی، سخت دشمن اهل بیت علیهم‏السلام و شیعیان بود. ابن اثیر می‏گوید: «متوکل نسبت به علی بن ابی طالب علیهماالسلام و اهل بیت او بُغْض شدیدی داشت و اگر به او خبر می‏دادند که کسی علی و اهل بیتش را دوست دارد، قصد مال و جانش را می‏کرد.»(3)
با این حال، امام هادی علیه‏السلام خدمات علمی و فرهنگی زیادی به جامعه اسلامی و شیعه ارائه نمود. نوشته‏های حدیثی متعددی به حضرت هادی علیه‏السلام منسوب است که در چنان دوران اختناقی برای شیعیان و پیروان بیان نموده است، مانند: «رِسالَةٌ فی الرّد علی اَهْلِ الْجَبْرِ وَاَلتَّفْویض» که ابن شعبه در تحف العقول آن را نقل کرده است.(4) و کلمات امام هادی علیه‏السلام که در مجموعه‏ای به نام «مسند الامام الهادی» توسط عزیزالله عطاری گردآوری شده است. و همچنین زیارت جامعه کبیره که یک دوره امام‏شناسی ژرف و عمیق است، یادگار آن امام همام است.
و شاگردان فراوانی تربیت کرد که 27 نفر از آنان دارای تألیف بودند، و مجموعا 414 اثر را به رشته تحریر در آوردند. از میان آنها احمد بن محمد برقی 120 کتاب، فضل بن شاذان نیشابوری 180 کتاب، محمد بن عیسی بن عبید 19 کتاب، محمد بن ابراهیم 60 کتاب، و یعقوب بن اسحاق 12 کتاب نگارش کرده‏اند.(5) و راویان متعددی از حضرت روایت نقل کرده‏اند که اسامی 185 نفر از آنان در رجال گرد آوری شده است.(6)
آنچه در پیش رو دارید، بیان گوشه‏هایی از معجزات و کرامات آن بزرگوار است، بدان منظور که پاسخی باشد برای آنان که امامان معصوم علیهم‏السلام را انسانهایی عادی می‏پندارند، و برای آنکه وسیله‏ای برای دست‏یابی به معرفت و شناخت بیشتر نسبت به امامان از جانب شیعیان و پیروان باشد.

1. صد نگهبان شمشیر به دست

از ابو سعید سهل بن زیاد نقل شده است که: ما در خانه «ابوالعباس فضل بن احمد بن ادریس» بودیم و صحبت از امام هادی علیه‏السلام به میان آمد. ابو العباس از پدرش نقل کرد که روزی نزد متوکل رسیدم، او را خشمگین و مضطرب دیدم. او به وزیرش «فتح بن خاقان» با خشم و غضب می‏گفت: این چه سخنانی است که در مورد این مرد می‏گویی و مرا از اجرای تصمیم باز می‏داری؟ فتح می‏گفت: یا امیرالمؤمنین! سخن‏چینها دروغ گفته‏اند. و بدین ترتیب تلاش می‏کرد متوکل را آرام سازد، ولی او آرام نمی‏گرفت و هر لحظه خشم و غضبش بیشتر می‏شد تا آنجا که گفت: به خدا سوگند! او را می‏کشم. او مرتب مردم را [علیه من] می‏شوراند و می‏خواهد فتنه‏ای برپا سازد و چشم طمع به دولت من دارد.
آن‏گاه دستور داد چهار نفر جلاد آماده شوند و به چهار نفر از غلامان خود دستور داد هنگامی که «علی بن محمد علیهماالسلام » وارد شد، بر او بتازید و با شمشیرهای خود او را قطعه قطعه کنید. ناگاه متوجه شدم امام هادی علیه‏السلام است که مأموران، حضرت را با وضع نامناسبی به حضور متوکل آوردند. ناگهان چهار غلامی که مأمور به قتل او بودند، به سجده افتادند و دستور متوکل را اجرا نکردند، و خود متوکل نیز از تخت به زیر آمده، عرض کرد: یابن رسول‏الله! چرا نابهنگام تشریف آورده‏اید؟ و مرتب دستها و صورت حضرت را می‏بوسید! حضرت فرمود: من به اختیار خود نیامده‏ام، بلکه به دعوت تو آمده‏ام و پیک تو مرا احضار نموده است.
آن‏گاه متوکل به فتح بن خاقان و دیگران خطاب کرد: مولای من و خودتان را بدرقه کنید! پیک «بد مادر» به دروغ او را احضار کرده است.
بعد از آنکه حضرت برگشتند، متوکل رو کرد به جلاّدها که چرا دستور مرا [در باره علی بن محمد علیهماالسلام [ اجرا نکردید؟ جواب دادند: آن‏گاه که او را وارد ساختید، ناگهان مشاهده کردیم که بیش از یکصد نفر شمشیر به دست دور او را گرفته‏اند! از دیدن آنان آن قدر وحشت کردیم که نتوانستیم مأموریت را انجام دهیم.(7)

2. نیروهای مسلّح امام هادی علیه‏السلام

امام هادی علیه‏السلام گاه اراده می‏کرد که از طریق کرامت، قدرت معنوی و ولایت تکوینی خویش را به ستمگران دوران نشان دهد که از جمله، مورد ذیل است:
متوکل عباسی برای تهدید و ارعاب امام هادی علیه‏السلام او را احضار کرد و دستور داد هر یک از سپاهیانش کیسه (و توبره) خود را پراز خاک قرمز کنند و در جای خاصی بریزند.
تعداد سپاه او که نود هزار نفر بود، خاکهای کیسه‏های‏شان را روی هم ریختند و تلّ بزرگی از خاک را ایجاد کردند. متوکل با امام هادی علیه‏السلام روی آن خاکها قرار گرفتند و سربازان و لشکریان او در حالی که به سلاح روز مسلح بودند، از برابر آنان رژه رفتند.
خلیفه ستمگر عباسی از این طریق می‏خواست آن حضرت را مرعوب سازد و از قیام علیه خود باز دارد. حضرت برای خُنثی نمودن این نقشه، به متوکل رو کرد و فرمود: «آیا می‏خواهی سربازان و لشکریان مرا ببینی؟»
متوکل که احتمال نمی‏داد حضرتش سرباز و سلاح داشته باشد، یکوقت متوجه شد که میان زمین و آسمان پر از ملائکه مسلح شده، و همگی در برابر آن حضرت آماده اطاعت می‏باشند. آن ستمگر از دیدن آن همه نیروی رزمی، به وحشت افتاد و از ترس غش کرد. چون به هوش آمد، حضرت فرمود: «نَحْنُ لا نُناقِشُکُمْ فِی الدُّنْیا نَحْنُ مُشْتَغِلُونَ بِاَمْرِ الاْآخِرَةِ فَلا عَلَیْکَ شَی‏ءٌ مِمّا تَظُنُّ؛(8) در دنیا با شما مناقشه نمی‏کنیم [چرا که] ما مشغول امر آخرت هستیم. پس آنچه گمان می‏کنی، درست نیست.»

3. تصویر و شیر درنده

خلفای عباسی هر چند از نظر نسب، قرابت و خویشاوندی با ائمه اطهار علیهم‏السلام داشتند و در حضرت «عبد المطلب» که پدر عباس و ابوطالب بود، مشترک بودند، ولی با این حال، بدتر از بنی امیه عمل کردند. و ظلم و ستمهای فراوانی به اولاد علی علیه‏السلام روا داشتند و از هیچ‏گونه تحقیر و ستم در مورد خاندان عصمت فروگذار نکردند.
متوکل یکی از خلفای عباسی است که از هر راهی تلاش داشت امام هادی علیه‏السلام را تحقیر کند و شخصیت و عظمت او را درهم شکند. از جمله، روزی فردی را به سراغ شعبده‏باز و جادوگر بی‏نظیری فرستاد که اهل هندوستان و از دشمنان اهل بیت علیهم‏السلام به شمار می‏آمد. متوکل به او هزار دینار طلا داد که حضرت هادی علیه‏السلام را تحقیر و شرمنده کند. او نیز قبول کرد و در مجلس مهمانی خلیفه در کنار حضرت هادی علیه‏السلام نشست. و در قرص نانی عمل سحر انجام داد؛ به گونه‏ای که وقتی حضرت هادی علیه‏السلام دست مبارک خود را به طرف آن نان دراز کرد؛ نان به هوا پرید. و حاضران خندیدند و حضرت را به خیال خامشان تحقیر کردند.
در کنار شعبده‏باز هندی بالشی قرار داشت که روی آن تصویر شیر بود. امامِ کائنات و صاحب ولایت تکوینی، دست مبارکش را بر آن تصویر نهاد و فرمود: این فاسق را بگیر! [با عنایت الهی و کرامت امام هادی علیه‏السلام ] آن تصویر به شیر درنده تبدیل شد و در جا ساحر هندی را پاره کرد و بلعید! [و جریان مجلس هارون و امام موسی بن جعفر علیهماالسلام و امام رضا علیه‏السلام و مأمون تکرار شد] و شرکت کنندگان در مجلس مبهوت و متحیر ماندند. متوکل از آن امام بزرگوار درخواست کرد که دستور دهد آن شیر، ساحر هندی را برگرداند.
حضرت فرمود: «او را دیگر نخواهی دید. آیا تو دشمنان خدا را بر دوستان او مسلط می‏کنی!» این جمله را فرمود و مجلس متوکل را ترک گفت.(9)

4. خبر از شیعه شدن پسر

گونه‏ای دیگر از کرامات امام هادی علیه‏السلام خبر از آینده افراد است، که به نمونه‏ای در این موضوع اشاره می‏شود.
«هبة‏الله بن ابی منصور» نقل می‏کند که مردی بود به نام «یوسف بن یعقوب» اهل فلسطین، روستای «کفرتوثا» که بین او و پدرم رفاقت و دوستی بود. روزی یوسف به دیدار پدرم به «موصل» آمد و چنین گفت: متوکل مرا به «سامره» احضار نموده و من برای نجات از شرِّ او یکصد دینار طلا برای امام هادی علیه‏السلام نذر کرده‏ام. پدرم نیز کار و نذر او را تحسین کرد. آن‏گاه به سوی سامرا حرکت کرد.
یوسف که مردی نصرانی (مسیحی) بود، با خود گفت: اوّل پول نذری را به علی بن محمد الهادی علیه‏السلام برسانم، آن‏گاه نزد متوکل روم. اما مشکلش این بود که آدرس منزل حضرت را نمی‏دانست و از سراغ گرفتن نشانی خانه آن حضرت نیز می‏ترسید؛ چون احساس می‏کرد اگر متوکل از این امر باخبر شود، او را بیشتر آزار می‏دهد. ناگهان بر دلش گذشت که مرکب خود را آزاد گذارد، شاید به خانه آن حضرت دست یابد.
مرکب او همین طور در کوچه‏های سامرا می‏رفت تا سرانجام در کنار خانه‏ای ایستاد. هر کاری کرد حیوان حرکت کند، از جایش تکان نخورد! در این میان، جوانی سیاه‏پوست از داخل خانه خارج شده، خطاب به او گفت: تو یوسف بن یعقوب هستی؟ او با تعجب به غلام نگاه کرد و گفت: بلی! آن‏گاه غلام به درون خانه برگشت. یوسف می‏گوید: من با خود گفتم که دو نشانه به دست آمد: یکی اینکه مرکب، مرا به خانه این مرد خدا راهنمایی کرد و دیگر اینکه در این شهر غربت آن غلام با نام مرا صدا زد.
در همین فکر بودم که غلام دوباره در را باز کرد و گفت: یکصد دینار را در کاغذی در آستینت قرار داده‏ای؟ با تعجب گفتم: بلی! با خود گفتم: این هم نشانه سوم. پول را به آن جوان داده، با اجازه امام هادی علیه‏السلام وارد خانه شدم و راز آمدنم را به سامرا و خدمت آن حضرت بیان کردم و اضافه کردم که مولای من! تمام نشانه‏ها برای من ثابت گردیده و حجت بر من تمام شده و حقیقت آشکار گشته است.
حضرت هادی علیه‏السلام فرمود: «ای یوسف! [با این حال] تو مسلمان نمی‏شوی! ولی از تو پسری به دنیا می‏آید که او از شیعیان ما می‏باشد! و این را بدان که ولایت و دوستی ما به شما سودی می‏رساند... تو از متوکل نگران مباش، او دیگر نمی‏تواند به تو ضرری برساند... .»
یوسف نزد متوکل رفت و بدون کوچک‏ترین آسیبی از نزد متوکل برگشت، و طبق خبر حضرت هادی علیه‏السلام بدون ایمان از دنیا رفت، ولی خداوند پسری به او داد که از دوستان اهل بیت علیهم‏السلام بود، و همیشه افتخار می‏کرد که مولایم امام هادی علیه‏السلام از تولد و آمدن من خبر و بشارت داده است.(10)

5. خبر غیبی هدایتگر

کرامات امام هادی علیه‏السلام گاه بینی ستمگرانی چون متوکل را به خاک می‏مالید و گاه مظلومی را نجات می‏داد، و گاه زمینه هدایت فرد یا افرادی را فراهم می‏نمود، مانند آنچه در ذیل می‏خوانیم.
در روایت آمده که گروهی از مردم اصفهان در زمانی که در آن شهر از ولایت و امامت خبری نبود، نزد شخصی به نام «عبد الرحمن» که عاشق امامت و ولایت بود آمده، از او پرسیدند که چرا شما شیعه شدید؟ در جواب آنها گفت: من در جمع گروهی از مردم این شهر به کنار خانه متوکل رفته بودیم. هدف ما تظلّم و درخواست کمک از خلیفه عباسی بود. جمع زیادی در آنجا ایستاده بودند، ناگاه فرمان متوکل صادر شد که «علی بن محمد» را دستگیر کنید.
من از رفقا و از بعض حاضرین پرسیدم که «علی بن محمّد» کیست؟ جواب دادند: او امام شیعه‏هاست و به احتمال زیاد متوکل او را به قتل می‏رساند. من با خودم گفتم: از اینجا نمی‏روم تا چهره او را ببینم و از نتیجه کار او آگاه شوم. ناگهان دیدم او را سوار بر اسب نموده، آوردند و مردم برای دیدن او صف کشیده بودند.
عبد الرحمان می‏گوید: من از دیدن آن حضرت دگرگونی در خود احساس کردم و قلبم پر از عشق و محبت گردید؛ لذا مرتب دعا می‏کردم که از ناحیه متوکل به او آسیبی نرسد. مأموران همچنان آن حضرت را در میان صفوف جمعیت می‏آوردند، ولی او با تمام متانت و وقار بر مرکبش قرار گرفته بود و به جایی نگاه نمی‏کرد و به کسی توجّه نمی‏نمود تا اینکه مقابل من رسید، صورت خود را به سوی من گردانید و فرمود: «خداوند دعایت را مستجاب کرده است و به تو عمر طولانی و مال زیاد و فرزندان متعدد مرحمت می‏فرماید.»
من از شنیدن این سخنان به خود لرزیدم و همراهان و حاضران از من سؤال می‏کردند: شما کیستی؟ و چه کار داری؟ و او با تو چه گفت؟...
جواب دادم: خیر است. و راز گفته شده را به آنها نگفتم. تا زمانی که به اصفهان برگشتم و خداوند گشایشی در روزی من ایجاد کرد و علاوه بر مال زیاد، عمرم نیز از هفتاد گذشت و دارای دو فرزند شدم...؛ لذا به امامت او معتقد گشتم و از شیعیان او گردیدم.(11)

6. خبر از مرگ متوکل

ابو القاسم بغدادی از زرّافه نقل می‏کند که متوکل عباسی دستور داد حضرت امام هادی علیه‏السلام در روز تشریفاتی «یوم السلام» همراه با مردم شرکت کند. وزیرش «فتح بن خاقان» مخالف این تصمیم بود، ولی متوکل ستمگر گفت: این کار حتما باید انجام گیرد!
سرانجام امام علی النقی علیه‏السلام مجبور شد با پای پیاده در راهپیمایی شرکت کند، در حالی که متوکل و وزیرش سوار اسب بودند. حضرت در گرمای سوزان عرق‏ریزان در حالی که انگشتش مجروح شده بود، حرکت می‏کرد. زرّافه می‏گوید: با اینکه شیعه نبودم، [بر حال او رقت کردم و[ گفتم: از پسر عمویت متوکل غمگین و ناراحت نباش! امام هادی علیه‏السلام به آیه 65 سوره هود که می‏فرماید: «تَمَتَّعُوا فی دارِکُمْ ثَلاثَةَ اَیّامٍ ذلِکَ وَعَدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ»؛ «[حضرت صالح به آنها گفت: مهلت شما تمام شد!] سه روز در خانه‏تان بهره‏مند گردید. این وعده‏ای است که دروغ نخواهد بود.» اشاره کرده و آنگاه فرمود:
«من در پیشگاه الهی از ناقه حضرت صالح کم‏ارزش‏تر نیستم و شما تا سه روز در این دنیا بگذرانید، وعده خدا را حتمی خواهید یافت.»
زرافه می‏گوید: در همسایگی من معلم شیعه‏ای بود که من گاهی با او شوخی می‏کردم. به او گفتم: امام شما چنین می‏گفت و مثل اینکه ناراحت بود. آن معلم عارف با شنیدن سخنان من گفت: اگر امام هادی علیه‏السلام چنین سخنانی فرموده باشد، متوکل تا سه روز دیگر می‏میرد و یا اینکه به قتل می‏رسد. تو اگر اموالی در خانه او داری، احتیاط کرده، آنها را بیرون ببر!
زرافه (که حاجب متوکل بود) می‏گوید: من از شنیدن سخنان او ناراحت شدم و حتی سخنان ناروا به او گفتم و بلافاصله از او جدا شدم؛ ولی بعد، مقداری فکر کردم، دیدم سخنان نابه‏جا نگفته است، مناسب است احتیاط کنم و اموال خود را از خانه متوکل بیرون ببرم. اگر سخنان معلم راست بود، ضرری نمی‏کنم و اگر هم حقیقت نداشت، زحمت چندانی متحمل نشده‏ام. اموالم را بیرون بردم. روز سوم «منتصر» پسر متوکل به پدرش حمله کرد، او و کابینه او را به جهنم و اصل نمود.(12) و من به برکت امام هادی علیه‏السلام جان سالم به در بردم و اموالم نیز سالم ماند. آن‏گاه خدمت امام هادی علیه‏السلام شرفیاب شدم و به ولایت و امامت او اعتقاد پیدا کردم.(13)

فوائد نقل کرامات

کرامات امام هادی علیه‏السلام بیش از آن است که در یک مقال بگنجد، آنچه بیان شد، نمونه‏هایی از کرامات حضرت بود.
نقل کرامات ائمه اطهار علیهم‏السلام اثرات و فوائدی دارد، از جمله:
1. آشنا شدن با مقام رفیع و بلند امامان معصوم علیهم‏السلام و نقش کارساز آنها در هستی و درک ولایت تکوینی آن اولیاء خدا.
2. ایجاد محبت بیشتر نسبت به ائمه اطهار علیهم‏السلام ؛ چرا که معرفت بیشتر و عمیق‏تر، محبت و عشق بیشتر را به دنبال خواهد داشت.
3. اثر دیگر این است که با امکان کرامات در امامان معصوم و اثبات ولایت تکوینی آنها بر هستی، این معنی به دست می‏آید که برای دیگران نیز چنانچه راه پاکی و تقوا را پیشه کنند و تسلیم محض خدا و رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و امامان بر حق باشند، این راه باز است؛ منتها در حَد توان و استعدادشان، نه در آن حدی که برای امامان علیهم‏السلام وجود دارد؛ لذا امام هادی علیه‏السلام به سهل بن یعقوب فرمود: «اِنَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَةً لَوْ سَلَکُوا بِها فی لُجَّةِ الْبِحارِ الْغامِرَةِ وَ سَباسِبِ الْبَیْداءِ الْغابِرَةِ بَیْنَ سِباعٍ وَ ذِئابٍ وَ اَعادِی الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ لاَءَمِنُوا مِنْ مَخاوِفِهِمْ بِوِلایَتِهِمْ لَنا فَثِقْ بِاللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ اَخْلِصْ فِی الْوَلاءِ لاَِئِمَّتِکَ الطّاهِرینَ وَ تَوَجَّهْ حَیْثُ شِئْتَ وَ اقْصِدْ ما شِئْتَ؛ (14) براستی ولایت ما برای شیعیانمان عصمت [و پناهی] است که اگر با آن در عمق دریاها روند و یا در بیابانی دوردست و خالی از سکنه بی‏منتها در بین درندگان و گرگها و یا دشمنان [خود] از جن و انس قرار گیرند، از ترس آنها در امان خواهند بود، به خاطر ولایت و دوستی آنان نسبت به ما. پس [ای سهل!] بر خدای عزیز و جلیل اعتماد کن و در ولایت امامان پاک خود خالص باش، آن‏گاه به هر جا می‏خواهی رو کن، و هر جا می‏خواهی قصد و آهنگ داشته باش!»
در روز ولادت امام هادی علیه‏السلام
شد قلب جهان غرق نشاط و شادی
آن حامی آیین محمد باشد
بر رهرو راه مکتب و دین نادی
***ای دوست بیا که وقت شادی آمد
هم عزت و هم نور الهی آمد
بر خلق خدا رحمت حق نازل شد
فرزند تقی امام هادی آمد

پی نوشتها:

1. ر. ک: الارشاد، شیخ مفید، مؤسسة الاعلمی، ص 327؛ بحار الانوار، مجلسی، ج 50، ص 113؛ عیون المعجزات، ص 448؛ الکافی، ج 1، ص 498.
2. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، دار صادر، ج 7، ص 56.
3. تدوین السنة، سید محمد رضا حسینی جلالی، صص 183 ـ 184؛ ر. ک: سیر حدیث در اسلام، سید احمد میرخانی، ص 281.
4. همان، صص 283 ـ 298.
5. رجال الشیخ، صص 409 ـ 427.
6. اثبات الهداة، شیخ حر عاملی، ج 3، ص 379، ح 48.
7. بحار الانوار، ج 50، ص 155؛ محجّة‏البیضاء، فیض کاشانی، ج 4، ص 318؛ کشف الغمة، اربلی، ج 2، ص 395؛ تجلّیات ولایت، ص 478.
8. الخرائج و الجرائح، راوندی، ص 400، شماره 6؛ بحار الانوار، ج 50، ص 146، ح 30؛ اثبات الهداة، حر عاملی، ج 3، ص 374، شماره 41؛ محجة البیضاء، فیض کاشانی، ج 4، ص 317؛ تجلّیات ولایت، ص 479.
9. بحار الانوار، ج 50، ص 144، ح 28؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 392؛ تجلیات ولایت، ص 480.
10. اثبات الهداة، ج 3، ص 371، ح 37؛ محجة البیضاء، ح 4، ص 313.
11. راز کشته شدن متوکل توسط پسرش «منتصر» این بود که متوکل به حضرت امیرمؤمنان علیه‏السلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام اهانت کرد. منتصر که شیعه بود، نتوانست تحمل کند؛ لذا پدرش را به قتل رساند.
12. سید عبدالله شُبّر، جلاء العیون، ج 3، ص 122؛ الخرائج و الجرائح، راوندی، ج 1، ص 402، شماره 8.
13. امالی الطوسی، ص 276، ح 67؛ امالی الصدوق، ص 276؛ بحار الانوار، ج 59، ص 24، ح 7؛ بلد الامین، کفعمی، ص 27؛ القطرة، ج 1، ص 430.

منبع: ماهنامه مبلغان

تاریخ انتشار : دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 | نظرات (0)
 
وصیت شهدا
تماس با ما
عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir
نوبت شما
شبکه وبلاگی استان کردستان
معبر سایبری فندرسک درصف انتظار لوگوی عصر ظهور طلایه داران ظهور  نقطه ی وصل سایت شهید حاج احمد کاظمی پایگاه اینترنتی حامیان ولایت سیّد علی ردپاکلیپ حسینی ها   مقر افسران جنگ سایبری  سربداران پرواز جوان فریاد مهتاب سمت مهدی (عج) ? پاتوق منتظران پایگاه اینترنتی مقتدر مظلوم ثامن تم تصویردل پایگاه فرهنگی مذهبی ما همه رهسپاریم مشت پولادین بسیجی بی پلاک  به سوی ظهور kale feri سرداران گمنام مخلوقات ذهنی یک جوجه وبلاگ نویس چشم انداز ایران - سال 1404 آخرالزمان انتظار مهدویت گذر از افلاک همسنگری بوی سیب جنگ و زن عطر کربلا پایگاه مذهبی بشیران سرباز آخر بصیرتی ها اشعار اهل بیت (ع) طلعت آدینه زینت یار عصر ظهور مولا مهدی گل یاس چفیه های بهشتی سرباز صفر مدح عشق طرح باتو حرف می زند بیرق عشق پایگاه اطلاع رسانی کاشف دایرکتوری افسران ارزشی یاران یار شبهه کلیپ پایگاه سایبری منجی صلح تیم سایبری پلارک پیدای پنهان لوگوی شهدای شهر چلیچه پایگاه اندیشه ندبه لوگوی ما کبوتران حریم ولایت امام مهدی (عج) ظهور امام زمان آفتاب ولایت حلقه شهید همت جنگ ما مجاهدین مهدی موعود(عج) لحظه ی ظهور معبر سایبری ساوه حباب یخی
   
امام زمان می آید انجام می دهد ، یعنی چه ؟! امروز تکلیف شما چیست ؟ شما امروز باید چه بکنی ؟ شما باید زمینه را آماده کنی ، تا آن بزرگوار بتواند بیاید و در آن زمینه ی آماده ، اقدام فرماید . از صفر که نمی شود شروع کرد ! جامعه ای می تواند پذیرای مهدی موعود باشد که در آن آمادگی و قابلیت باشد ، و الا مثل انبیاء و اولیای طول تاریخ می شود . . . پس می شود زمینه ها را فراهم کرد . وقتی چنین زمینه هایی ان شا الله گسترش پیدا کند ، زمینه ی ظهور حضرت بقیه الله نیز پدید می آید و مساله ی مهدویت این آرزوی دیرین بشر و مسلمین تحقق می یابد . امام خامنه ای ( حفظه الله)