یهودیان
برای اطمینان قریش به «مسجدالحرام» آمده و در برابر بتهای مشرکان سجده
کرده و خواستند با این رفتار در عمل نیز حقّانیت آیین آنها را ثابت کنند.
قریش «مکّه» با این جریان از نصرت یهود مطمئن شده و
با سخنان آنها به آیین باطل خود دلگرم گشته و آمادگی خود را برای جنگ با
مسلمانان اعلام کردند. خبر حرکت لشکر قریش به رسول خدا(ص) رسید و برای
مقابله با این لشکر جرّار در فکر فرو رفتند. چارهای جز آنکه در «مدینه»
بمانند و حالت دفاعی به خود گیرند، ندیدند، امّا باز هم برای حفظ شهر از
حملة دشمن، تدبیری لازم بود. از این جهت پیغمبر اکرم(ص) با اصحاب خود در
این باره مشورت کرد و سلمان فارسی که در آن وقت از قید بردگی آزاد شده بود،
پیشنهادی داد که مورد تصویب قرار گرفت و قرار شد که بدان عمل کنند. سلمان
گفت: آن قسمت از شهر مدینه را که سر راه دشمن است، خندقی حفر کنند. رسول
خدا (ص) این نظریّه را پسندید و قرار شد قسمت زیادی از شمال و به خصوص شمال
غربی مدینه را به صورت هلالی خندق بکنند. قسمتی را که پیغمبر دستور حفر
خندق در آن قسمت داد، قسمت شمالی مدینه بود که شامل ناحیة «احد» میشد و تا
نقطهای به نام «راتج» را میگرفت، چون در قسمت جنوب غربی و جنوب، محلّة
«قبا» و باغستانهای آنجا بود و در ناحیة شرقی نیز یهود |
بنی
قریظه، سکونت داشتند و لشکر دشمن ناچار بود از همان ناحیة شمال و قسمتی از
شمال غربی به مدینه بتازد، از این رو فقط همان قسمت را برای حفر خندق
انتخاب کردند.
به دنبال خبر حرکت لشکر
احزاب، وحشت سرتاسر مدینه را فرا گرفت، با این تفاوت که افراد با ایمان با
علم به اینکه آزمایش سختی در پیش دارند از این وحشت داشتند که آیا
میتوانند به خوبی از عهدة آزمایش برآیند یا نه؟ و افراد سست عقیده و منافق
از سرنوشت خود و زن و بچّه و اموال و داراییشان وحشت داشتند.
کار حفر
خندق شش روزه به پایان رسید و علّت عمدة این سرعت عمل و پیشرفت کار هم آن
بود که خود پیغمبر اکرم(ص) نیز مانند یکی از افراد معمولی کار میکرد.
مسلمانان که میدیدند رهبر عالیقدرشان نیز با آن همه گرفتاری و مشکلات
کلنگ میزند و سنگ و خاک به دوش میکشد، به فعالیت و کار تشویق میشدند و
موجب سرعت عمل آنها میگردید.
عمر بن عوف
گوید: سهم من، سلمان، حذیفه، نعمان و شش تن دیگر از انصار چهل ذراع شده بود
و مشغول کندن آن قسمت بودیم که ناگهان سنگ سختی بیرون آمد که کلنگ در آن
کارگر نبود و چند کلنگ را هم شکست، ولی خود آن سنگ شکسته نشد. ما که چنان
دیدیم به سلمان گفتیم: پیش رسول خدا برو و ماجرای این سنگ را به آن حضرت
بگو تا اگر اجازه میدهد از پشت سنگ حفر نموده و راه خندق را کج کنیم.سلمان
خود را به آن حضرت رسانده و جریان را معروض داشت. پیغمبر از جا برخاست و
در حالی که همة آن نه نفر کنار خندق ایستاده بودند تا سلمان دستوری بیاورد
پیش آنها آمد و کلنگ سلمان را گرفت و وارد خندق شد و با دست خود کلنگی به
آن سنگ زد و قسمتی از آن سنگ شکسته شد و برقی خیره کننده جستن کرد که شعاع
زیادی را روشن نمود، همچون چراغی که در دل شب فضای مدینه را روشن سازد.
پیغمبر بانگ به تکبیر (الله اکبر) بلند کرد و مسلمانان دیگر نیز بانگ الله
اکبر برداشتند، سپس رسول خدا(ص) کلنگ دوم را زد و قسمت دیگری از سنگ شکسته
شد و مانند بار اوّل برق زیادی جستن کرد و دوباره پیغمبر تکبیر گفت و
مسلمانان نیز تکبیر گفتند و برای سومین بار کلنگ زد و برق جستن نمود و همگی
تکبیر گفتند.
سلمان ماجرای آن برقهای
زیاد و خیره کننده و تکبیر آن حضرت را به دنبال آنها پرسید؟، پیغمبر در
حالی که دیگران نیز میشنیدند فرمود:
کلنگ نخست را که زدم و آن برق
جهید، در آن برق قصرهای «حیره» و «مداین» را که همچون دندانهای نیش سگان
مینمود، مشاهده کردم و جبرئیل به من خبر داد که امّت من آن کاخها را فتح
خواهند کرد. در دومین برق کاخهای سرخ سرزمین «روم» برایم آشکار شد و
جبرئیل به من خبر داد که امّت من بر آنها چیره میشوند و در سومین برق
قصرهای «صنعا» را دیدم و جبرئیل مرا خبر داد که امّتم آن قصرها را
میگشایند، پس بشارت باد شما را!
تنها مدّت کوتاهی بعد، این پیشگوییها به حقیقت پیوست.
در
این خلال سپاه انبوه قریش و سایر احزاب هم پیمانشان دسته دسته با تجهیزات
جنگی که داشتند از راه رسیدند و در دامنة کوه احد اردو زدند و چون به لشکر
مسلمانان برنخوردند، به سوی مدینه حرکت کرده، تا کنار خندق پیش آمدند، به
ناچار چون نمیتوانستند جلوتر بروند در همان سوی خندق اردو زدند.
در
این میان خبر پیمان شکنی یهود بنی قریظه نیز به رسول خدا(ص) رسید و فکر آن
حضرت را نگران ساخت. زیرا با این ترتیب دشمن از هر طرف مسلمانان را محاصره
کرده بود و این خطر بود که
بنی قریظه در
این حالی که مردان مسلمانان رو به روی لشکر احزاب در کنار خندق موضع
گرفتهاند آنها از فرصت استفاده کرده، به داخل شهر حمله کنند و زنان،
کودکان و خانههای مردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند. این خبر پنهان
نماند و تدریجاً همة مسلمانان از پیمانشکنی بنی قریظه مطّلع شدند و بر ترس
و اضطرابشان افزوده شد. برای پهلوانان و سلحشورانی مانند عمرو بن عبدود و
عکرمـ↨ بن ابی جهل که به همراه این سپاه گران به مدینه آمده بودند تا
انتقام کشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگیرند، بسیار دشوار و
ننگین بود که بدون هیچ گونه زد و خورد و کشت و کشتار و کارزاری به مکّه
بازگردند. هیچ یک از آنان در شجاعت، شهرت عمرو بن عبدود را نداشت و
سالخوردهتر و با تجربهتر از وی در جنگها نبود و بلکه به گفتة اهل تاریخ
در آن روزگار هیچ شجاعی در میان عرب شهرت عمرو بن عبدود را نداشت. او را
فارس یلیل مینامیدند و با هزار سوار او را برابر میدانستند. از این رو
مسلمانان نیز تنها از جنگ با او واهمه داشتند وگرنه همراهان او چندان
ابهّتی برای آنها نداشتند.
عمرو بن عبدود که توانسته بود خود را به این
سوی خندق برساند و آرزوی خود را که جنگ در میدان باز با مسلمانان باشد،
برآورده سازد، با نخوت و غروری خاص اسب خود را به جولان درآورده و مبارز
طلبید.
علی(ع) اجازه خواست به جنگ او برود. پیغمبر(ص) فرمود: او عمرو است؟. علی(ع) عرض کرد: اگرچه عمرو باشد!
رسول
خدا(ص) که چنان دید، رخصت جنگ بدو داده فرمود: پیش بیا! و چون علی(ع) پیش
رفت. حضرت زره خود را بر او پوشانید و دستار خویش بر سر او بست و شمشیر
مخصوص خود را به دست او داد، آنگاه بدو فرمود: پیش برو.
وقتی علی دور شد، پیغمبر فرمود:
به راستی همة ایمان با همة شرک رو به رو شد!
عمرو
از اسب پیاده شد و اسب را پی کرده، به علی حمله کرد و شمشیری به جانب سر
آن حضرت حواله نمود که علی(ع) سپر کشید و آن ضربت را رد کرد. با این حال
شمشیر عمرو سپر را شکافت و جلوی سرِ علی(ع) را نیز زخمدار کرد، امّا
علی(ع) در همان حال مهلتش نداده و شمشیر را از پشت سر، حوالة گردن عمرو کرد
و چنان ضربتی زد که گردنش را قطع نمود و او را به زمین انداخت. جنگ خندق
با تمام مشکلاتی که برای مسلمانان ایجاد کرده بود و فشار دشواری که برای
آنها داشت با نصرت الهی به سود مسلمانان پایان یافت و احزاب به سرعت به سوی
مکّه کوچ کردند. مسلمانان اثاثیه، خیمه و خرگاه دشمن را برداشته و
پیروزمندانه به شهر بازگشتند.
پیغمبر خدا
برای شستوشوی سر و بدن و رفع خستگی به خانه آمد و به درون خیمهای که
دخترش فاطمه(س) به همین منظور در خانه زده بود، درآمد. پس از اینکه بدن را
شستوشو داده و بیرون آمد، جبرئیل بر او نازل شد و دستور حرکت به سوی
قلعههای بنی قریظه را داده و پیغمبر دانست که مأمور است بدون توقّف به جنگ
بنیقریظه برود. پیغمبر خدا(ص) نماز ظهر را در مدینه خواند و بیدرنگ لباس
جنگ پوشید و به بلال دستور داد در مدینه جار زند که هر کس فرمانبر و مطیع
خدا و رسول اوست باید نماز عصر را در محلّة بنیقریظه بخواند.
بنی
قریظه که از ماجرا مطّلع شدند، وارد قلعههای خود شده و به استحکام برج و
باروی آنها پرداختند و چون علی(ع) و همراهان او به پای قلعههای ایشان
رسیدند، آنان بالای دیوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول
خدا(ص) کردند.
محاصرة یهود بنی قریظه شروع شد و تا روزی که تسلیم شدند و به وسیلة مسلمانان از پای درآمدند بیست و پنج روز طول کشید.
یهود
بنی قریظه که از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذیرفتن اسلام و جزیه هم
نشدند چارهای جز تسلیم نداشتند، امّا از سرنوشت خود بیمناک بودند. از این
رو برای سران قبیلة اوس که همپیمانان آنها بودند، پیغام دادند که ما
چارهای جز تسلیم نداریم، امّا شما باید به ما کمک کرده و با محمّد مذاکره
کنید تا دربارة ما ارفاق کند. با این پیغام چند تن از افراد قبیلة مزبور به
نزد رسول خدا(ص) رفته و در این باره با آن حضرت مذاکره کردند. پیغمبر(ص)
فرمود: آیا حاضرید حکمیّت آنها را به یک نفر از شما واگذار کنم؟ گفتند:
آری.
فرمود: سعد بن معاذ دربارة ایشان حکم کند. آنها پذیرفتند و سعدبن
معاذ را به خاطر زخمی که داشت و نمیتوانست با پای خود راه برود بر الاغی
سوار کرده و بالشی برای او ترتیب دادند و به سوی قلعههای بنی قریظه حرکت
دادند.
سعد گفت: حکم من آن است که مردانشان
کشته شوند و اموالشان قسمت شود و زنان و کودکانشان به اسارت درآیند و
مسلمانان نیز به دستور رسول خدا(ص) بر طبق حکم او عمل کردند.
ماهنامه موعود شماره 116
پینوشت: به نقل از کتاب: خلاصة زندگانی حضرت محمّد(ص)، سیّد هاشم رسولی محلّاتی، تلخیص: محمّدرضا جوادی.